تأثیر فلسفه سیاسی ارسطو بر فیلسوفان مسلمان تا ابن رشد
دوره 1، شماره 1، اردیبهشت 1389، صفحه 25-46
مهدی حسینزاده
چکیده با آغاز نهضت ترجمه، آشنایی مسلمانان با آراء فلاسفه یونان شروع شد. میتوان گفت ارسطو بیش از هر فیلسوف دیگری مورد توجه قرار گرفت. اولین فلاسفه اسلامی مانند کندی و فارابی با میراث یونانی آشنا بودند و تأثیرپذیری آنان از ارسطو در شاخههای مختلفی همچون منطق، متافیزیک (فلسفه اولی)، طیبعیات و مباحث علمالنفس و اخلاق آشکار است؛ اما میبایست توجه داشت که علم سیاست تنها موردی است که آشنایی مسلمانان با آثار ارسطو در آن، مشکوک و محل بحث است. این مسئله هرگونه سخنی در مورد تأثیرات ارسطو در سیر اندیشه سیاسی حکمای اسلامی را مشکل میکند و در هالهای از ابهام قرار میدهد. برخی محققین تأثیر میراث یونانی در دانش سیاست دوره اسلامی را منحصر به افلاطون و برخی فلاسفه پیش از او میدانند و اساساً منکر تأثیر ارسطو دراینزمینه بر اندیشه متفکران مسلمان میشوند. ازآنجاکه موضوع این نوشتار مستقیماً منوط به حل این مسئله است، ابتدا بحثی تاریخی را دراینباره سامان میدهیم و در ادامه با پذیرش تأثیر ارسطو بر اندیشمندان اسلامی، این تأثیر را تا زمان ابن رشد در مورد برخی از فلاسفه شاخص مسلمانان که تا حدودی و هرچند بسیار کم وارد مباحث سیاست شدهاند، مورد جستجو و تحقیق قرار خواهیم داد.
اسطورهشناسی تطبیقی در سنت فرهنگی غرب
دوره 2، شماره 1، اردیبهشت 1390، صفحه 25-38
مریم صانعپور
چکیده توسعة زبانشناسی تطبیقی در قرن نوزدهم و اکتشافات قومشناختی در قرن بیستم موجب شد تا اسطورهشناسی در هیئت یک علم مطرح شود و از آنجا که اسطورههای باستانی ملتها مبناییترین مقولات برای شناخت ملل مختلفاند اسطورهشناسی تطبیقی بهعنوان عامل شناخت متقابل ملل از یکدیگر مورد توجه محققان قرار گرفت و این امر به گشودهشدن باب گفتوگو و تعامل میان ملل منجر شد. به این ترتیب، اسطورهشناسی تطبیقی قادر است تا زمینههای نزاع و تخاصم میان ملل را، که اکثراً زاییدة عدم همدلی و همزبانی است، از میان ببرد، زیرا تعمق در زیربناهای فرهنگی میتواند به یافتن وجوه اشتراک میان ملل مختلف منجر شود و اشتراکات مزبور، عامل صلح و دوستی میان ملل شود. علاوه بر این، وجوه افتراق میان اسطورهها میتواند پژوهشگران را متوجه ضرورتهای اقلیمی مختلف و متنوع سازد تا هر ملتی در شرایط خاص خود، مورد سنجش و داوری قرار گیرد و این درک متقابل مانع از خصومتهای متقابل ملل گردد. شایان توجه است که مقالة حاضر فقط دیدگاه غربیها را در مورد اسطورهشناسی تطبیقی مورد بررسی قرار داده است.
جدال نظری کارل لُویت و هانس بلومِنبِرگ «دوران جدید» به مثابه «دنیوی شدنِ آخرت اندیشی» یا «دنیوی شدن از راه آخرت اندیشی»
دوره 9، شماره 2، آبان 1397، صفحه 25-49
بهنام جودی، مجید توسلی رکن آبادی، حسن آب نیکی، علی اشرف نظری
چکیده در نیمهی نخست سدهی بیستم، سرخوردگیهایی بسیار به جهت فروپاشی ارزشهای مسیحی و همچنین ایده آل پیشرفت در اروپا بروز کرد که موجب بازاندیشی و جدال نظری دربارهی ماهیت و بنیانهای دوران جدید و نسبت آن با قرونوسطای مسیحی شد. این تلاشها قضیهای را در کانون بحثها قرار داد که با عنوان «دنیوی شدن» شناخته میشود. ازهمین رو، دربارهی نسبت دوران جدید با قرونوسطا دو مبنای «گسست و پیوست» مطرح گردیده است که ذیل قضیهی دنیوی شدن، نظریههای «دنیوی شدنِ آخرت اندیشی» و «دنیوی شدن از راه آخرت اندیشی» شکلگرفتهاند. کارل لُویت و هانس بلومِنبِرگ نمایندگان بارز این دو نظریهاند که جدال نظری ایشان در این خصوص واجد اهمیت بسیار است. در این مقاله تلاش شده است تا دیدگاههای متفاوت در خصوص فرایند «دنیوی شدن» در اروپا با تأکید بر مواضع کارل لویت و هانس بلومنبرگ، ارائه و زمینهی پژوهشهای آتی دربارهی اندیشهی ایشان را فراهم آورد.
مناسبات دین و حوزه عمومی در اندیشه سیاسی معاصر غرب؛ طرح الگویی برای ایران
دوره 12، شماره 2، اسفند 1400، صفحه 25-52
https://doi.org/10.30465/os.2022.40915.1826
سمیه حمیدی، فاطمه کامرانی
چکیده بیشک، یکی از مسائل مهم حوزه اندیشهسیاسی در عرصهعمومی، رابطه نهاد دین و حوزهعمومی است که امروزه در ایران نیز مباحث مربوط به آن بسیار مورد توجه قرار گرفته و در بین اندیشمندان و روشنفکران چه دینی و چه سکولار دربارهی نوع و چگونگی این رابطه، مناقشه و نزاع جدی وجود دارد. در جامعـه کنونی در خـود و بـرای خـود زیستن دیگر معنایی ندارد و بایستی به چگونگی امکان همزیستی هماهنـگ سـنتهای دینـی در حـوزهی عمـومی اندیشید. مسئله پیشروی این نوشتار این مطلب است که دیننهادینه در اینراستا چه نقشی میتواند داشته باشد؟ آیا میتواند موجب گشایش باب گفتوگو در عرصه عمومی گردد یا اینکه اصلاً بهمثابه مانعی بر سر راه آن قرار میگیرد؟ مقاله حاضر با طرح برخی از الگوهای رابطه دیننهادینه شده و عرصهعمومی؛ ضمن بررسی سهدیدگاه مطرح در این حوزه، کوشش میکند بااستفاده از نتایج مطالعه تطبیقی بین الگوهای مذکور، الگویی را ارائه دهد که درخصوص ایران اسلامی کارساز باشد و ما را از این تصلب دوگانه که یا باید حکومت را دین تصاحب کند و یا کلاً به عرصه خصوصی تنزل یابد، رها سازد. روش انجام این پژوهش توصیفی-تحلیلی است.
فلسفه میانفرهنگی با تأکید بر نقش «دیگری» از منظر برنارد والدنفلس
دوره 13، شماره 2، بهمن 1401، صفحه 25-45
https://doi.org/10.30465/os.2023.44612.1891
علی حجتی، علی اصغر مصلح
چکیده چگونگی مواجهه با «دیگری» و سپس نقش تعیینکننده آن در اتخاذ رویکرد میانفرهنگی، در میان فیلسوفان این حوزه اهمیتی انکار ناپذیر دارد. برنارد والدنفلس، فیلسوف میانفرهنگیِ معاصر، مواجهه با «دیگری» را نوعی مواجهه پارادوکسیکال میداند که میتوان از آن به حضورِ امرِ غایب یاد کرد. این فیلسوف آلمانی، رویکردی حداکثری نسبت به مواجهه با «دیگری» را برگزیده و راه خود را از دیگران با بیانِ «امرِ بیگانه» به جای «دیگری» جدا کرده است. «امر بیگانه» در عینِ اینکه نفیِ سوژه نبوده و ریشه در «من» دارد، به هیچ عنوان قابل فروکاست به امری آشنا یا امرِ از آنِ من و یا قابل فروکاست به نظم پیشین نبوده و نیست. در واقع تبعات مهم نظریِ این نگرش با روش «پدیدارشناسیِ امر بیگانه» همسو با اقتضائات دنیای چند صدایی معاصر و زیست امروزی است و حتی نه امروز که در کل، حیات انسانی چیزی جز حرکت مدام در-میانِ امور نبوده و به سبب بدنمندیِ انسان چنین اقتضائی ممکن گردیده است. فلسفه میانفرهنگیِ والدنفلس، توجه به همین مسئله با همه نوآوریها و حل مسائل پیشین با بنیانی نو و بدیع میباشد.
بررسی تحلیلی وصف «سیاسی» در نظریه «لیبرالیسم سیاسی» جان رالز
دوره 14، شماره 2، اسفند 1402، صفحه 25-49
https://doi.org/10.30465/os.2024.48440.1964
احمد بیگلری، محمد بهرام پور
چکیده در پی چرخش پستمدرن فلسفی و طرح پرسشهایی درباره نحوه تعامل حکومتهای لیبرال با تعددهای فرهنگی و فلسفی در فضای دهکدهایِ حاصل از جهانیسازی، رالز کوشید با طرح یک نظریهی خردمندانه و فارغ از بنیادهای متافیزیکی و کلی با عنوان لیبرالیسم سیاسی، برای ایجاد جامعهای باثبات و برخوردار از عقاید جامع و متنوع راهی ارائه نماید. با توجه به اضافهشدن وصف «سیاسی» به لیبرالیسم و نیز فراگیر و همهپسندبودن این برداشت، در این نوشتار میکوشیم با پرسش از معنای «سیاسی بودن» در نظریه مزبور، درستی ادعای رالز را از منظری تحلیلی بسنجیم. معتقدیم نظریه رالز نتوانسته در ایجاد روایتی حداقلی و همهپسند از لیبرالیسم موفق باشد. استفاده از ایدههایی همچون ساختار اساسی، دلیل عمومی، اجماع همپوشان و نیز تاریخمند ساختن لیبرالیسم نتوانسته تئوری ارائهشده در نظریهای درباب عدالت را از «جامع بودن»، حتی بر اساس معیارهای رالزی، رها سازد. لیبرالیسم سیاسی رالز بیش از «سیاسیبودن» به دنبال آشتی میان افراد دارای عقاید جامع با سیاستهای جاری در جامعهای است که پیرامون نظریه لیبرالیسم شکل گرفته است. در جامعه مورد نظر رالز، عقاید جامع به جای آنکه محترم دانسته شوند، مجبور به جرح و تعدیل میشوند و این آغازِ اِعمال اندیشهای جامع از لیبرالیسم به بهانه ایجاد ثبات در جامعه است.
تحلیلی بر خوانش دکتر داوری از مناسبات فلسفه اسلامی و عالم معاصر
دوره 15، شماره 1، شهریور 1403، صفحه 27-53
https://doi.org/10.30465/os.2024.49326.1991
مالک شجاعی جشوقانی
چکیده تامل در باب امکانات و محدودیت های سنت فلسفه اسلامی درعالم معاصر یکی از مضامین محوری جریان های فکری عالم اسلام و به وِیژه ایران امروز است .هر چند عمده آثار دکتر داوری اردکانی به عنوان یکی از فلاسفه معاصر ایران در باب فلسفه و علوم انسانی غرب بوده و اساسا تحصیلات و سوابق آموزشی ایشان در گروه فلسفه غرب دانشگاه تهران است معهذا از زمان دفاع از رساله دکتری با عنوان «حکمت عملی افلاطون و ارسطو و تأثیر آن در فلسفه سیاسی فارابی » در سال 1346 تا زمان انتشار کتاب «گفت و گوهایی با سایه ام » (1402)- بیش از پنج دهه- همواره به وضع فلسفه اسلامی در گفتمان فکری معاصر اندیشیده است. دکتر داوری همه تلاش خود را مصروف این نکته کرده تا از این خوانش شرق شناسانه عبور کند که فلسفه اسلامی را مقلد صِرف سنت فلسفی یونان جلوه دهد د فلسفه در عالم اسلامی به صرف انتقال و ترجمه آثار فیلسوفان سلف پایان نیافت بلکه این رویکرد تاریخی به تفکر یونانی با تفسیر تازهای که از مبادی شد به پدید آمدن صورت دیگری از فلسفه مجال داد.
هندسه ایمان و قدرت: بررسی تاریخی تأثیر مسلمانان بر ایجاد و تداوم اسلامهراسی در روابط اسلام و مسیحیت
دوره 15، شماره 2، اسفند 1403، صفحه 27-54
https://doi.org/10.30465/os.2025.49839.2003
امیرحسین کرمانی، محمد جعفر اشکواری
چکیده روابط میان مسلمانان و مسیحیان، بهعنوان پیروان دو آیین توحیدی، از تعاملات فرهنگی و دوستانه تا تقابلات سیاسی و خصمانه، بازتابدهنده پیچیدگیهای تاریخی و اجتماعی این دو جامعه است. پدیده اسلامهراسی، با ویژگیهایی چون «تبعیض، طرد، ارعاب و خشونت»، حاصل عوامل تاریخی، دینی، سیاسی و اجتماعی متعددی است. این پژوهش با هدف تحلیل تأثیر متقابل این عوامل، مکانیزمی بهنام «هندسه ایمان و قدرت» را بررسی میکند که در آن، تعاملات مذهبی و سیاسی مسلمانان و مسیحیان، نقش مهمی در شکلگیری کلیشههای منفی ایفا کرده است.
این مقاله نشان میدهد که اسلامهراسی نه صرفاً پیامد اقدامات غرب مسیحی، بلکه نتیجه تعاملات مشترک مسیحیت شرقی و غربی و رفتارهای درونی جوامع اسلامی است. علاوه بر این، پژوهش تلاش دارد نشان دهد که هندسه ایمان و قدرت، که زمانی در مرزهای بیرونی جهان اسلام اسلامهراسی را ایجاد کرد، اکنون در مرزهای داخلی نیز فعال است. این پژوهش با بررسی عوامل تاریخی مؤثر، بر ضرورت بازنگری انتقادی در رویکردهای تاریخی و معاصر تأکید دارد تا به فهمی جامعتر از این پدیده دست یابد و راهحلهایی برای کاهش این معضل ارائه کند.
«ستمگری اکثریت» و «زورگویی عرف» در «دموکراسی»
دوره 8، شماره 2، بهمن 1396، صفحه 29-56
شیرزاد پیک حرفه
چکیده این مقاله در پیِ نشان دادن این نکته است که «دموکراسی» لزوماً «آزادی» و «حقوق بشر» را تضمین نمیکند و علل پیدایش این ناسازگاری و راهکارهای سازگار کردن آنها را در آرای جِیمز مَدیسن، اَلِکسی دو تُکویل و جان استوارت میل واکاوی میکند. «پدران بنیانگذار آمریکا» و «نویسندگان مقالات فدرالیست» به احتمال پیدایش این ناسازگاری پی برده و با پیروی از لاک و مُنتِسکیو مجموعهای از «ابزارهای قانونی» را برای پاسداری از «آزادی» و «حقوق بشر» پیشنهاد کرده بودند. باوجوداین، این مقاله با تفکیک «علل اجتماعی و فرهنگی» از «علل سیاسی و قانونی»، بهکارگیریِ «ابزارهای قانونی» صرف را برای حل این مشکل راهگشا نمیداند و با بهرهگیری از مشاهدات و استدلالهای تکویل در دموکراسی در آمریکا، تمایز او میان «زورگویی ملایم» و «ستمگری اکثریت» و نیز مفهوم «توافق همگانی» در جعل رضایت نوآم چامسکی و اِدوارد اِس. هِرمن، گونههای محتمل «ستمگری» و «زورگویی» در یک نظام دموکراتیک، تأثیر «زورگویی ملایم» بر «خودسانسوری»، «فشارهای سیاسی و اجتماعی بر دگراندیشان» و ناکارآمدی «ابزارهای قانونی» صرف را در حل این مشکلات واکاوی میکند. در پایان، بسط نظریه «زورگویی ملایم» در نظریه «زورگویی عرف» میل و راهکارهای نظری و عملی او برای حل این مشکل واکاوی میشوند.
تحلیل و نقد سنتزهای زمانی دلوز
دوره 14، شماره 1، شهریور 1402، صفحه 29-59
https://doi.org/10.30465/os.2023.44721.1892
محمد مهدی مقدس، علی نقی باقرشاهی
چکیده این پژوهش میکوشد تا سنتزهایِ زمانی دلوز را مورد تحلیل و نقادی قرار دهد. بنابراین هدفِ اصلی این مقاله، بررسیِ انتقادیِ دیدگاه دلوز دربارۀ زمان است که در قالب سنتزهایِ زمانیِ سهگانه مطرح میشود. اگرچه دلوز هریک از این سنتزهایِ زمانی را با الهام از یک فیلسوف خاص مطرح میکند، اما نگاه کلی او در اینجا به کانت و تعریف او از زمان است. سنتز اول، سنتز منفعل عادت است که به مثابهامری ناآگاهانه و پیشاآگاهانه اتفاق میافتد. سنتز دوم، سنتز فعال حافظه است که با مفهوم گذشته نهفته (virtual) برگسونی رابطهای تنگاتنگ دارد. دلوز سنتز سوم را با استفاده از تعریف کانتیِ زمان به مثابهصورت محض و تهی، مفهوم برش و وقفه، و همچنین بازگشت جاودانۀ نیچه، مطرح میکند. در نقد دلوز، دستکم میتوان سه اشکال را وارد ساخت. (1) جداسازی مفاهیم از کانتکست اصلی آن، ارتباط میان مفهوم در شکل فعلی و قبلیاش را ناروشن باقی میگذارد و شباهت آنها را مبهم رها میکند. (2) نوع ترکیب این مفاهیم مشخص نیست. اینکه آیا از نوع متافیزیکی است یا از نوع واقعی یا جز آن. و (3) استفاده دلوز از این مفاهیم متنوع، کاملاً به تفسیر و خوانش خاصی از آنها متکی است و لزوماً شامل خوانشهای دیگر نمیشود.
ااز الحاد و لاادریگرایی تا بیموضعی نسبت به خدا: بازخوانی موضع دینی دیوید هیوم
دوره 16، شماره 1، آبان 1404، صفحه 33-62
https://doi.org/10.30465/os.2025.52844.2068
فریده لازمی، محمد اصغری
چکیده برداشت غالب دربارۀ دیوید هیوم، فیلسوف برجستۀ قرن هجدهم، آن است که او در زمرۀ منتقدان سرسخت دین و خداپرستی و در پی نفی بنیادهای الهیات عقلگرا بوده است. این مقاله با بازنگری در چنین تلقیهایی نشان میدهد که هیوم، با وجود نقدهای ژرف خود بر براهین اثبات وجود خدا و ناتوانی عقل در شناخت امر متعالی، نه ملحد است و نه لاادریگرا به معنای رایج آن. تحلیل آثار اصلی او، بهویژه رسالهای دربارة طبیعت آدمی و گفتوگوهایی دربارة دین طبیعی، نشان میدهد که هیوم به امکان وجود خداوند اذعان دارد، اما مسئلۀ وجود و ماهیت خدا را از دایرۀ مسائل اساسی زندگی انسانی و اخلاقی بیرون میداند. بدینسان، موضع او را میتوان نوعی بیموضعی نسبت به خدا دانست؛ اصطلاحی که در این مقاله معادل God-indifference بهکار میرود و بیانگر رویکردی است که نه در پی اثبات یا نفی خدا، بلکه در پی بازشناسی کارکردهای انسانی و روانشناختی دین است . در این معنا، هیوم بیش از آنکه فیلسوفی ضددینی باشد، اندیشمندی است که با تمرکز بر طبیعت، عواطف و اخلاق انسان، مسئلۀ خدا را از جایگاه محوری به حاشیه میراند و فلسفۀ دین را از الهیات به روانشناسی و اخلاق سوق میدهد.
ساختار بنیادی خشونت در زبان و تاثیر آن بر خشونت و تجاوز علیه زنان از دیدگاهی غربی
دوره 7، شماره 1، خرداد 1395، صفحه 29-44
ناهید شهبازی مقدم، سارا وظیفه شناس
چکیده ژاک دریدا (Jacques Derrida) در مهمترین و مبناییترین اثر خویش تحت عنوان در باب علم نوشتار(Of Grammatology) مفهوم «خشونت بنیادی»(arche-violence) را مطرح میکند. از دیدگاه دریدا خشونتی که به مفهوم متداول آن در جامعه میبینیم ریشه در نوعی خشونت انتزاعی و کلی دارد که دریدا از آن به عنوان «خشونت اولیه» یاد میکند. دریدا منشاء خشونت تجربی در تمامی اشکالش را در زبان مییابد؛ خشونت اساسی که جزء لاینفک زبان است از طریق ایجاد تفاوت و تقابل های دوگانه (oppositional poles) عمل میکند و این تضادها و تقابلها با تاثیر بر تمامی نظامهای معنایی و تفسیری، خشونتِ رایج در جامعه را بنیان نهادهاند. مقاله حاضر در پی آن است که با الهام گرفتن از نظریه خشونت بنیادی دریدا و برخی دیدگاههای فمینیستی متاثر از نظریات وی، منشاء خشونت و تجاوز علیه زنان را مورد بحث قرار دهد. در این مطالعه تاکید بر آن است که خشونت علیه زنان نشات گرفته از زبان و فرهنگ مبتنی بر آن است و مطالعهی موردی خشونت و تجاوز از دیدگاهی روانشناسانه تا حد زیادی مانع از ریشهیابی و ارائه راهکار برای این معضل فردی و اجتماعی میشود.
گسستهای گسترده: واکاوی گزندهای «فایدهگرایی» جان استوارت میل بر «یکپارچگی» و «خودآیینی» آدمی
دوره 3، شماره 2، آبان 1391، صفحه 35-56
شیرزاد پیکحرفه
چکیده هدف از نگارش این مقاله طرح، تبیین، و تحلیلِ یکی از مهمترین انتقادهای واردشده در سنت فلسفی انگلوساکسون بر «فایدهگرایی» کلاسیک است. این انتقاد را، که به انتقاد ناظر بر «یکپارچگی» معروف است، برنرد ویلیمز در سال 1973 مطرح کرد، و در کنار انتقاد ناظر بر عدالت، که جان رالز در سال 1971 مطرح کرده بود، مهمترین انتقادهای واردشده بر فایدهگرایی کلاسیک قلمداد میشوند. بنابر این انتقاد، فایدهگرایی «یکپارچگی» و «خودآیینی» فرد را تهدید میکند و «گسست»های گستردهای در آدمی پدید میآورد که از جملۀ آنها میتوان به «گسست» میان عمل آدمی و باورهای ژرف اخلاقی او و «گسست» میان عمل آدمی و روابط دوستانه و عاشقانهاش اشاره کرد. این مقاله، پس از تبیین انتقاد برنرد ویلیمز، میکوشد با استفاده از مشهورترین شروح و تفاسیر این انتقاد در آرای فیلسوفانی مانند راجر کریسپ، جولیا درایور و تیموتی چپل انتقاد ویلیمز را از زوایای مختلف تحلیل کند و تفاسیر و گونههای مختلف آن را معرفی نماید. واکاویِ این انتقاد و گونههای مختلف آن میتواند در داوریِ ما دربارۀ «فایدهگرایی» و درکمان از چرایی و چگونگی پیدایش گونههای مختلف آن تأثیرگذار باشد.
آگاهی از معمای عدم به شیوۀ مارتین هیدگر با نظر به مابعدالطبیعه چیست؟
دوره 5، شماره 2، آبان 1393، صفحه 37-53
الناز تقیزاده، احمدعلی حیدری
چکیده مقاله درصدد آشکار کردن معنای عدم از منظر هیدگر است. هیدگر در مابعدالطبیعه چیست؟ پرسش از عدم را مرکز اصلی بحث خود قرار داده و درصدد پاسخگویی به آن برآمده است. از نظر هیدگر، درک معنای عدم به مثابۀ نفی کامل کلیت موجودات نه از نظر شناختشناسی، بلکه در معنایی اگزیستانسیال و از رهگذر تجربۀ عدم از طریق حال بنیادین ترسآگاهی امکانپذیر است. هیدگر با طرح تجربۀ عدم به مثابۀ نفی کامل کلیت موجودات خواهان استعلا و آزادی دازاین است؛ از طریق رهایی از پریشانی در میان موجوداتی که دازاین را احاطه کرده و مانع آزادی بنیادین اویند. مقاله نشان میدهد که هیدگر چگونه، با پرسش معنادار از وجود یا عدم، افقی را به روی ما میگشاید که با نظر به آن میتوانیم با نگاهی نو به هستی خود، موجودات و به طور کلی زندگی بنگریم.
پولیلوگ (گفتوگوی چندجانبۀ میانفرهنگی) به مثابۀ الگویی برای پژوهشهای فلسفی و گذر از فلسفۀ تطبیقی
دوره 6، شماره 1، اردیبهشت 1394، صفحه 37-57
رضا دهقانی، علیاصغر مصلح
چکیده در سالیان اخیر، با توجه به رشد فزایندۀ تحقیقات میانفرهنگی در حوزههای گوناگون علوم انسانی بهویژه فلسفه در جامعۀ ایرانی و طرح مسائل جدی در روش این تحقیقات و اعتبار آنها، دو مطلب بسیار ضروری مینماید: نخست بررسی روش و اعتبار فلسفۀ تطبیقی به مثابۀ الگوی رایج در این تحقیقات و دیگری ارائۀ الگویی متناسب برای انجام دادن تحقیقات منطبق با اهداف این پژوهشها، یعنی تعامل و گفتوگوی میانفرهنگی. فلسفۀ میانفرهنگی در جامعۀ معاصر فلسفی آلمانیزبان اهمیت ویژهای یافته است. متفکران این عرصه سعی میکنند تا افقی جدید در تعاملات و مطالعات میانفرهنگی ارائه کنند و البته در این میان غالباً فلسفۀ تطبیقی را نقد میکنند. ما در این مقاله سعی داریم تا، ضمن بررسی و نقد فلسفۀ تطبیقی از حیث روشی در ایران، فلسفۀ میانفرهنگی را به مثابۀ افقی دیگر برای مطالعات فلسفی طرح کنیم و به علاوه الگوی پژوهشی پولیلوگ از فیلسوف وینی فرانتس مارتین ویمر را به مثابۀ برنامهای تنظیمی برای مطالعات میانفرهنگی معرفی میکنیم. در این الگو استانداردها و شرایط لازم برای انجام دادن تحقیقات فلسفی در جهت تحقق گفتوگوی میانفرهنگی ارائه میشود.
نظریه برخورد تمدن ها؛ چارچوب مفهومی درک اسلام هراسی
دوره 7، شماره 2، آبان 1395، صفحه 37-61
عباس عیسی زاده، سیدحسین شرفالدین شرف الدین
چکیده اسلامهراسی (Islamophobia) غالباً به «خصومت و دشمنی بیاساس و غیرمنطقی با مسلمانان و مظاهر اسلامی» تعریف میشود. برخی محققان اصالت این تعریف خصوصاً قید "بیاساس و غیرمنطقی" آن را مورد مناقشه قرار دادهاند و با استناد به برخی مبانی نظری و چارچوبهای مفهومی شناختهشده و دواعی ایدئولوژیک ریشهدار، آن را خصومتی موجه، منطقی و تبیینپذیر ارزیابی کردهاند. جهت شناخت بهتر و بررسی دقیقتر این مبانی، مراجعه به متون کلاسیک و معاصر متضمن آن اجتنابناپذیر مینماید. این نوشتار درصدد است تا با بهرهگیری از روش اسنادی در مقام گردآوری اطلاعات و روش تفسیری و تحلیلی برای واکاوی محتوای یافتهها، یکی از مهمترین مبانی نظری اسلامهراسی، یعنی نظریه یا پارادایم «برخورد تمدنها» بهویژه قرائتهای مشهور و رایج آن یعنی آراء ساموئل هانتینگتون و برنارد لوئیس را به همراه شرح برخی شارحان و نقد منتقدان مورد بررسی و تحلیل قرار دهد. به ادعای بعضی اندیشمندان، این نظریه در دو دهه اخیر، نحوه برخورد افکار عمومی غرب، خطیمشی رسانههای جمعی، سیاستهای دولتها و مواضع مقامات کشورهای غربی را در رابطه با اسلام و مسلمانان شکل داده و تئوریزه کرده است.
از غربزدگی تا توسعهنیافتگی؛ از فلسفه تا روشنفکری «سنجشی درونماندگار»
دوره 8، شماره 1، تیر 1396، صفحه 37-53
سیدمحمدتقی طباطبائی
چکیده تفکر دکتر رضا داوری اردکانی، حرکت و گذاری دارد که منطق آن روشن نشده است. موضوع اصلی این مقاله توجه به این گذار، روشنسازی منطق درونی آن و سپس پرداختن به چالشهای درونیاش است. ازین رو نخست به اثبات وجود این گذار پرداخته و سپس در حرکتی تفسیری تلاش میشود تا به چیستی این گذار و منطق آن توجه شود. هدف آن است تا روشن شود، برآمدن مفهوم «توسعهنیافتگی» ـ مفهوم بنیادین در نوشتههای متاخر دکتر داوری ـ به نحو مضمر در فهم ایشان از چگونگی بیرونشدن از وضع «غربزدگی» ـ مفهوم بنیادین در نوشتههای متقدم ـ نهفته بوده است و حرکت فکری ایشان بیش از آنکه بر اساس مفهوم گسست فهم شود بهتر است با مفهوم گذار و جابهجایی سطحِ بحث، فهم شود. با این گذار، بحث از سطح فلسفی به سطح روشنفکرانه جابهجا میشود و پرسش اصلی نیز از چیستی و چگونگی نسبت ما با غرب به پرسش از چگونگی چیرگی بر دشواریهای راه تجدد تغییر مییابد. در اینجاست که باز به نوبهی خود پرسشهای جدیدی سربرمیآورند. این پرسشهای نوپدید، به جای آنکه پرسشهایی از چرایی این گذار باشند، پرسشهایی از خود «طرح غربزدگی» و صورتبندی مفهومی آن هستند. با طرح این پرسشها نیاز ضروری ما برای بازگشت دوباره از روشنفکری به فلسفه و بازاندیشی خود «طرح غربزدگی» همچون فهمی خاص از نسبت من و جزـمن، آشکار میشود.
غربشناسی ایرانیان براساس نظرات استاد کریم مجتهدی
دوره 1، شماره 2، آبان 1389، صفحه 39-68
عبدالرحمن حسنیفر
چکیده در دوران معاصر، توانایی علمی در حوزة فناوری و سلطة سیاسی غرب همواره برای جوامع دیگر مسئله بودهاست؛ نوع تصوری که ایرانیها از غرب دارند بهسبب ویژگی استعماری آن اغلب با سادهانگاری وسطحینگری همراه بوده است. در این زمینه، نگاه مناسب به غرب مستلزم شناخت دقیق، مبنایی، عمیق، و همهجانبة آن است. جلوهها و تبلورهایی از غرب، در دوران تمدنیاش، در قالب اندیشهها، دیدگاهها و برجستهشدن متفکران غربی به همراه انتقال آثار آنها در کشورهای غیرغربی ظهور پیدا کرده است. ایران هم یکی از این کشورهاست که در دوران معاصر در معرض این ظهور و بروزها بوده است. در این زمینه، تاریخ آشنایی ایرانیان با جلوهها و تبلورهای غربی از لحاظ تاریخی و اندیشهای در وضعیتی که هنوز شناخت غرب موضوعی جدی است از کارهای ضروری است. یکی از فعالان علمی و پژوهشگران فعالی که به پژوهش غربشناسی ایرانیان پرداخته تا هم غرب را معرفی کند و هم با این معرفی خودشناسی ایرانیها از خودشان را بیشتر کند، کریم مجتهدی است. کار وی هم آراء یک ایرانی در زمانة خودش به غرب را نشان میدهد و هم نگاه ایرانیان دیگر به غرب را بررسی میکند. در این مقاله به جنبة دوم اثر او پرداختهایم. شناخت از زاویة نگاه فلسفی، که مجتهدی روی آن تأکید میکند، از این جهت اهمیت دارد که معتقد به پایهگذاری تمدن امروزی غرب بر مبانی فلسفی است.
در این مقاله، آراء مجتهدی از تصور و نگاه ایرانیان دربارة دورة جدید معاصر غرب، اندیشمندان مؤثر و کارهایی که ایرانیان در ارتباط با آن انجام دادهاند، بررسی و پردازش شده است.
روش این مقاله توصیفی ـ تحلیلی است. یافتهها هم نشان میدهد که در ارتباط با غرب، فعالیتهایی از جانب ایرانیان طرفدار غرب، مانند ملکم، آخوندزاده، حسینقلی آقا، و موافقان بهرهگیری از داشتههای مناسب آن، مثل سیدجمال و ملاعلی زنوزی صورت گرفتهاست. همچنین نشان میدهد شناخت ایرانیان از غرب نه تنها مناسب نبوده بلکه نادرست و با سوء فهم همراه بوده و در نتیجه فایدهای اساسی برای جامعة ایرانی دربرنداشته است.
زمینهها و پیشینة فلسفههای اگزیستانس و برخی برداشتهای ناصواب
دوره 2، شماره 1، اردیبهشت 1390، صفحه 39-54
ناژین صفویمقدم
چکیده اگزیستانسیالیسم یکی از مکاتب فلسفی است که بخش بزرگی از فلسفة معاصر را دربر میگیرد. فیلسوفان اگزیستانسیالیست بر هستی انسان همچون گونهای متمایز از هستی دیگر هستندگان تأمل میکنند و با دقت به این تمایز، هستی انسان را «وجود» یا existence مینامند. آنها درصدد نشاندادن تفاوت میان وجود یا بودنِ انسان در این دنیا با سایر اشکال هستیاند. در نتیجه، به تحقیق در شیوه و شکلِبودنِ انسان در دنیا و بررسی مباحث وجودی و حالات او ناچارند.
ضمن اینکه این رهیافت بسیار مورد توجه اندیشمندان آن عصر و پس از آن قرار گرفت، میتوان سورن کییرکگارد را با تأملات اساساً دینی، در برابر فلسفۀ منطقی و اصول عقلانی هگل، آغازگر اگزیستانسیالیسم خواند و از گابریل مارسل، کارل یاسپرس، مارتین هایدگر، و ژان پل سارتر در مقام نمایندگان اصلی این مکتب نام برد.
شایان توجه است که فیلسوفان اگزیستانس از نظامسازی و ارائۀ فلسفۀ سیستماتیک پرهیز کردند و با وجود تنوع افکار فلسفی در این حوزة وسیع، که بعضاً باعث کجفهمیهایی شده، شیوۀ فلسفهورزی مشترک و آغاز و تأکید آنها بر انسان به جای طبیعت، آنها را ذیل عنوان اگزیستانسیالیست گرد میآورد.
تلقی انگلیسی ـ اتریشی از فلسفة تحلیلی
دوره 3، شماره 1، اردیبهشت 1391، صفحه 39-54
عبدالرزاق حسامی فر
چکیده اتریش در دو قرن اخیر فیلسوفان مهمی داشته که عظمت اندیشة آنها برخی را برآن داشته است تا از وجود یک سنت اتریشی در فلسفه سخن بگویند. چون این فیلسوفان در تاریخ فلسفة تحلیلی نقش مهمی ایفا کردهاند، بعضی به یک تلقی انگلیسی ـ اتریشی از فلسفة تحلیلی قائل شدهاند و البته با مخالفتهایی نیز مواجه شدهاند. آنها از این دفاع میکنند که در کنار فیلسوفان انگلیسی، فیلسوفان اتریشی نیز سهمی در فلسفة تحلیلی دارند و مخالفان بهجای فیلسوفان اتریشی از سهم فیلسوفان آلمانی در این گرایش فلسفی دفاع میکنند. البته در کنار این دو تلقی انگلیسی ـ اتریشی و انگلیسی ـ آلمانی، یک تلقی انگلیسی ـ امریکایی نیز مطرح است که چون در آن سهم فیلسوفان اتریشی و آلمانی در فلسفة تحلیلی نادیده گرفته میشود، چندان بدان توجه نمیشود. در این مقاله، نخست ویژگیهای فلسفة اتریشی بیان میشود، سپس تلقی انگلیسی ـ اتریشی از فلسفة تحلیلی و برخی از نقدهای واردشده بر آن بررسی میشود.
فلسفه تاریخ و پایان تاریخ فوکویاما
دوره 10، شماره 1، شهریور 1398، صفحه 39-64
https://doi.org/10.30465/os.2019.4246
غلامعلی سلیمانی
چکیده پایان تاریخ به عنوان ایده دهه پایانی قرن بیستم از اتمام چندین قرن منازعه ایدئولوژیکی سخن به میان اورد. منازعهای که از عصر روشنگری بین ایدئولوژیهای مختلف بشری که ادعای کشف قانونمندی حاکم بر تاریخ داشتند، در گرفته بود. فلسفه نظری یا فلسفه جوهری تاریخ به عنوان یک دانش«هستیشناسانه» به دنبال فهم هستی تاریخ، سیر تحول آن و کشف معانی نهفته در روندها و رویدادهای کلی تاریخ است. فهم هستیشناسانه کمک میکند قانونمندی حاکم بر تاریخ را در صورت وجود کشف کنیم. در فلسفه تاریخ با سه پرسش اساسی غایت تاریخ، محرک تاریخ و منازل حرکت تاریخ مواجه هستیم. با وجود جنجالهای نظری زیادی که بعد از طرح پایان تاریخ فوکویاما مطرح شد و کماکان هم ادامه دارد، تاملی انتقادی از منظر پرسشهای اصلی فلسفه تاریخ صورت نگرفته است. هدف این پژوهش تاملی انتقادی بر پایان تاریخ فوکویاما از منظر فلسفه تاریخ است، به نظر میرسد با بررسی ایده فوکویاما از زاویه پرسشهای سهگانه فوق میتوان بسیاری از عناصر و مولفههای نظریه فوکویاما را که با چینش در کنار هم از جهانشمولی لیبرال دموکراسی دفاع میکنند را مورد چالش جدی قرار داد.
خوانش انتقادی مدل های وحدت علم در قرن بیستم
دوره 10، شماره 2، اسفند 1398، صفحه 39-58
https://doi.org/10.30465/os.2020.4952
محمدمهدی حاتمی، رضا صادقی
چکیده این مقاله به بررسی و ارزیابی مدلهای وحدت علمِ قرن بیستم اختصاص دارد. به این منظور مدلهای وحدت علم را به دو دسته تقسیم و آنها را به طور جداگانه بررسی خواهیم کرد. نخستین دسته، مدلهایی هستند که با تکیه برفیزیکالیسم از تقلیلگرایییاحذفگرایی دفاع میکنند.دومین دسته، مدلهاییاند کهبا تکیه بر روششناسی به دنبال تضمینی برای وحدت علم هستند.در ارزیابیگروه نخست با تکیه بر کارهای تامس نیگل و ویلیام جیمز استدلال خواهد شد که این مدلها به دلیل عدم انطباق با تکثر حوزههای هستیشناختی فعالیت علمیناکافیاند. تنوع روشهای پژوهش علمی و کارکرد متفاوت ارزشهای ترجیح یک نظریه در سیاقهای مختلف نیزادعای وحدت علم در مدلهای گروه دوم را تضعیف میکند.با این همهبرای پرهیز از نتایج زیانبار ادعای قیاسناپذیری،با تکیه بر کلگرایی میتوان از امکان طرح الگویی از وحدت علمدفاعکردکهامکان همکاری مشترکبین رشتهایرا فراهم کرده و همزمان هر گونه تلاش برای تقلیلگرایی یا نادیده گرفتن تکثر روشها را نفی میکند.
معنای وجود و مواجهه با آن نزد هوسرل و هایدگر
دوره 11، شماره 1، شهریور 1399، صفحه 41-65
https://doi.org/10.30465/os.2020.5526
همایون دهاقین، بیژن عبدالکریمی
چکیده ادموند هوسرل پایه گذار پدیدارشناسی در معنای خاص و جدید کلمه است. وی با این نهضت فکری تحولی در فلسفه غرب پدید آورد. پدیدارشناسی استعلایی هوسرل روشمند (متدولوژیکال) است و در زمانه بحران علوم و فلسفه اروپایی آنرا یگانه طریق مبتنی ساختن بنای معرفت بر پایهایی خللناپذیر میدانست. پدیدارشناسی هوسرل به توصیف آگاهی محض و افعال آگاهی و نحوه رویآوری آن میپردازد، جهان او، جهان آگاهی است که بهواسطه قصدیت و تقلیلهای استعلایی قوام میگیرد.
هایدگر کل تاریخ فلسفه غرب را تاریخ غفلت از وجود و فلسفه خود را حول محور "پرسش از مفهوم وجود" پدید آورد. از نظر هایدگر مبدئیت آگاهی در نظام فکری هوسرل منجر بهبسط سوبژکتیویسم و انفکاک از وجود گردیده، آنرا درادامه سنت ایدآلیسم غربی قرار داده است.
پدیدارشناسی هرمنوتیکی و فلسفی هایدگر بهاعتباری در جهت تصحیح پارهایی نارسائیهای سیستم فکری هوسرل است. از نظر هایدگر انسان بهعنوان موجودی متمایز از سایر موجودات، که وی آنرا به "دازاین" تعبیر میکند، به وجود گشودگی و استعلاء دارد. لذا آگاهی نیز شأنی از نحوة هستی دازاین و به تَبَع آن است. این دو فیلسوف علیرغم مقاصد فکری مشترک پارهایی تمایزات نیز در سلوک فکری و نحوة مواجههشان با مسألة وجود دارند. این مقاله در صدد بررسی این تمایزات است.
میان رشتگی در غربشناسی؛ ماهیت و گونه ها
دوره 11، شماره 2، اسفند 1399، صفحه 41-64
https://doi.org/10.30465/os.2021.36745.1726
قاسم درزی
چکیده غرب شناسی دانشی است که به شناخت داشتههای مغرب زمین میپردازد. در این دانش، «غرب» به مثابه «دیگری» سوژه شناسایی قرار میگیرد تا پس از این شناخت بتوان بهتر از گذشته تعاملات و ارتباطات را تنظیم نمود. شناختِ دیگری، با توجه به ذووجوه بودنِ انسان و هستی، نیازمند اتخاذ رویکردی میانرشتهای/فرارشتهای است. بدون «تلفیق» و صرفا کنار هم قرار دادن دانشهای گوناگون، آنهم به شکلی مکانیکی، رویکرد میانرشتهای/فرارشتهای تحقق نخواهد یافت. با وجود ماهیتِ میانرشتهای غربشناسی تحقیقاتی که تاکنون صورت پذیرفته است لزوماً اینگونه نبودهاند و بنابر نوع پژوهش، برچسبهایی چون: نا/ چند/ فرا/ زیر رشتهای به آنها اطلاق میشود. گونههای میانرشتهای پیرامون «غربشناسی» را در دو قالب اساسی میتوان دستهبندی کرد: میانرشتگی انتقادی/ نظری. انتقادی، اولین گونه از میانرشتگی است که مرتبط با «غربشناسی» شکل گرفته است. این مطالعات «متنمحور» بوده و نگاه و رویکرد تاریخی بر آنها غلبه دارد. سوگیری قابل توجّهی در این گونه مشاهده میشود. میانرشتگی نظری اخیرترین گونه محسوب میشود که به بررسی دنیای واقعی و جوامع زنده کنونی میپردازد. مطالعات نمونهمحور و مبتنی بر مفهومسازی دیالکتیک و همچنین گردهماییها با رویکرد میانرشتهای مهمترین دسته از این مطالعات محسوب میشوند. این نوع را بهعنوان متکاملترین دستهاز از پژوهشهای میانرشتهای پیرامون غربشناسی میتوان به حساب آورد.
غرب و غربزدگی در اندیشة دکتر داوری؛ با تکیه بر ملاحظات اخذ و اقتباس مقولات غرب جدید
دوره 2، شماره 2، آبان 1390، صفحه 43-60
رضا دهقانی
چکیده یکی از مهمترین موضوعات اندیشة دکتر داوری غرب و غربزدگی و شرایط مواجهه و اخذ و اقتباس از غرب است. وی در نگاه کلیگرایانة خود غرب را دارای هویت میداند.[i] بهنظر ایشان در مواجهه با آن نمیتوان گزینشی عمل کرد و مثلاً چیزهایی را از آن اخذ کرد و چیزهای دیگری را طرد کرد.[ii] بهنظر داوری غرب یا غربیشدن تقدیر جمعی ماست،[iii] اما آنچه اهمیت دارد توجه به مبانی و اصول غرب در مواجهه با آن است. در مواجهه با این امر کلی بحث در دموکراسی، آزادی، و توسعه از اهمیت محوری برخوردار است. وی دموکراسی جدید غرب را نوعی دموکراسی مجازی[iv] و البته ناگزیر میداند که مبتنیبر حق طبیعی است و اساساً داوری ما را به توجه به مبادی این دموکراسی تذکر میدهد. داوری خود را منتقد دموکراسی غربی دانسته است، اما نقد خود را نه مبتنیبر مبانی ایدئولوژیک خاص بلکه ناظر به امید و امیدواری به ظهور تفکر معنوی تلقی میکند. اما آزادی نیز بهنظر وی نه بیقید و شرط، بلکه حقیقت و بهتعبیری عبودیت است.[v] داوری تعبیر و قرائت فاشیستی از نظریهاش در باب آزادی را ناشی از خلط مراتب سیاست و فلسفه میداند. در باب توسعه، وی توسعه را رشد و پیشرفت علم و برقراری نظام روابط و مناسبات خاصی میداند[vi] و این نظم، نظم جهانی و واحد است و لذا همگی درنهایت به یک مقصد میرسیم که همان جهان وهمی تکنیکی است. این مقاله را داوری بررسی کرده است و نظرات ایشان عیناً و بهترتیب ذکرشده توسط ایشان در پینوشت آورده شده است، لذا همة پینوشتها از ایشان است.
