غرب شناسی بنیادی
نوع مقاله: علمی-پژوهشی

اصالت اقتدار: افلاطون و هابز

دوره 8، شماره 2، بهمن 1396، صفحه 135-154

بیان کریمی، حسن فتحی

چکیده افلاطون و هابز از برجسته­ترین فیلسوفان سیاسی هستند  هستند که  بر ضرورت تشکیل حکومت مقتدر تأکید کرده­اند. تفوق حکومت مقتدر و ویژگی­های آن در فلسفة سیاسی این دو فیلسوف برخاسته از اوضاع زمانه­شان و مبتنی بر مبانی مابعدالطبیعی اندیشة آن­ها است. افلاطون حکومت مطلقِ علمی- اخلاقی را به قصد پایان دادن به هرج­و­مرج­های علمی-اخلاقی، حکومتی مطلوب و عملی شمرده است و هابز حکومت مطلق سیاسی- امنیتی را به انگیزة پایان دادن به نا امنی­های سیاسی- امنیتی مطرح کرده است. پرسش­اصلی ما در این مقاله این است که: افلاطون و هابز چگونه بر پایة مختصات نظام مابعدالطبیعی­شان، حکومت­های مقتدر خود را تدوین کرده­اند؟مدعای اصلی مقاله این است که نگرش­های هابز دربارة سرشت انسان تقلیل­گرایانه و بدبینانه است و هابز برخلاف افلاطون تلاشی برای ارائه و طرح زندگی مدنی نیکو و بهتر برای انسان نکرده است.این در حالی است که فلسفة افلاطون به دلیل آرمان­های تربیتی­اش انسان­گرایانه­تر است و افلاطون حکومتی را ترجیح می­دهد که شهروندانش را نه در طراز بهایم و در مرتبة شهوت و غضب، بلکه در مرتبة آدمیت می­خواهد. یعنی او انسان را به طراز فضیلت انسانی که همان فعالیت عقلی است ارتقا دهد.

بررسی چگونگی ارتباط نقدهای سه‌گانۀ کانت

دوره 5، شماره 2، آبان 1393، صفحه 137-152

اسماعیل نوشاد، یوسف شاقول

چکیده در نقد عقل محض، سه ایدۀ نفس، خدا و جهان به صورت تنظیمی عمل می‌کنند. این ایده‌ها در نقشی وحدت‌بخش به عالم پدیداریِ حاصل اطلاق شهودهای پیشینی مکان و زمان و مقولات فاهمه بر کثرات حسی به دست آمده‌اند و عمل می‌کنند. طبق تفسیری که ما در این مقاله ارائه کرده‌ایم، کانت در نقد عقل عملی به کمک اختیار استعلایی سوژه را به صورتی تقویمی و غیر نظری برمی‌نهد. بنابراین اختیار در انجام فعل اخلاقی به صورت یک ایدۀ استعلایی اساسی برای تقویم سوژه ظاهر می‌شود. ایده‌های خدا و جهان به صورتی «تأملی» و ذهنی، از طریق نقد قوۀ حکم، فراهم می‌شوند. به این ترتیب پیوندی استعلایی بین سه نقد کانت شکل می‌گیرد و نقد دوم و سوم نقشی تقویمی برای قوام ایده‌های عقل محض را بازی می‌کنند. با این حال، چالشی مسئله‌ساز در نقد سوم با عنوان «امر والا» طرح می‌شود که در کلیت نظام کانتی به‌سادگی نمی‌نشیند. کانت امر والا را حالت نمادینۀ ایده‌های عقل می‌داند؛ اما این تجربۀ فوق‌العاده قوی حسی به صورتی آشوب‌ناک تمامیت نظام کانتی را تهدید می‌کند و امکان تفسیرهایی ساختارشکنانه مانند تفاسیر دریدا و دولوز را فراهم می‌کند.

پدیدارشناسی بیلدونگ

دوره 11، شماره 2، اسفند 1399، صفحه 143-167

https://doi.org/10.30465/os.2021.35768.1699

فلورا عسکری زاده، خسرو باقری، افضل السادات حسینی

چکیده در این پژوهش با نگاهی پدیدارشناسانه، کوشش می‌شود تا به ذات تربیت- بیلدونگ و ظهورهای بیلدونگ در تاریخ تربیت تفکر شود. طبق گام نخست پدیدارشناسی، از مفهوم بدیهی و رایج از بیلدنگ روی گردانده، سپس با واشکافی، از پدیدارهای تاریخی و چیستی بیلدونگ پرسش می‌شود تا در نهایت به امر مشترک و عمومی یا ذات بیلدونگ از منظر هایدگر نگریسته شود. بدین ترتیب آشکار می‌شود که هیچ‌یک از پدیدارهای آشکار بیلدونگ در تاریخ، اینهمانِ ذات آن نیستند، بلکه امکانی پدیدارین در تاریخ تربیت هستند. پس همه پدیدارها، به‌نحوی آشکارگیِ زمانمند تربیت-بیلدونگ را در خود پنهان دارند، اما هیچ‌یک نمی‌توانند صرفاً تمامیت آن را در سیطره‌ی خود بگیرند. در اینجا ذات تربیت- بیلدونگ را در انواع پدیدارین آن واشکافته و از منظر هایدگر که به‌گونه‌ای سلبی است، نشان می‌دهیم که هیچ‌کدام از پدیدارها، تمامیت ذاتی بیلدونگ نیستند. لذا ذات، ریشه‌ در بافتاری زمانی‌ دارد که گشودگی و مراقبتِ همراه با بالیدن شکل‌دهنده از هستی انسان به‌معنای کلی است و در پدیدارهای متکثر بیلدونگی نیز خود را آشکار-مستور می‌دارد‌.

آیا نگاه منفی کانت به مابعدالطبیعه به معنای نفی مطلق مابعدالطبیعه است؟

دوره 1، شماره 2، آبان 1389، صفحه 147-162

صدیقه موسی‌زاده، حسن فتحی

چکیده در این مقاله، دیدگاه کانت دربارة مابعدالطبیعه بررسی شده است. پس از بیان معانی لغوی و اصطلاحی واژة مابعدالطبیعه دراندیشة ارسطو، به نظام‌های مختلف مابعدالطبیعی از افلاطون تا دکارت و پیروان او اشاره شده است. سپس معانی مابعدالطبیعه در فلسفة کانت بررسی شده و جنبه‌های مثبت و منفی آن در فلسفة او مورد بحث قرار گرفته است. مقاله به این نتیجه می‌رسد که کانت مابعدالطبیعه به معنی سنتی کلمه (یعنی علم نظری یقینی به خدا و جهان و نفس) را (تحت‌ تأثیر اندیشة‌ هیوم) نفی می‌کند؛ اما مابعدالطبیعه‌ به معنای پشتیبان نظری علم تجربی را می‌پذیرد و برای موضوعات مطرح در مابعدالطبیعه سنتی نیز نقش نظام‌بخش در نظر می‌گیرد. او اذعان به وجود عینی موضوعات مطرح در مابعدالطبیعة سنتی را برای عرصة‌ عقل عملی نگه می‌دارد.

بررسی مفهوم دیالکتیک در اندیشه مارکس؛ بررسی نسبت دیالکتیک مارکس با دیالکتیک کانتی و دیالکتیک هگلی

دوره 11، شماره 1، شهریور 1399، صفحه 147-166

https://doi.org/10.30465/os.2020.5780

سینا شیخی، سید محمد تقی چاوشی

چکیده برداشت هگلی از تفکر مارکس یک تقریر شایع و متداول در علوم انسانی است و اشتراک ایشان در استفاده از روش دیالکتیکی، دلیل اصلی این مدعا دانسته می­شود. بدون نفی تأثیرپذیری مارکس از هگل، توجه به فلسفه کانت، ما را به تقریری دیگر از اندیشه مارکس رهنمون می­شود که به مراتب از تفکر هگل دور خواهد بود. اگر بتوان روش مارکس را با تسامح دیالکتیکی خواند، این روش با دیالکتیک هگل، علاوه بر جایگاه وارونه آگاهی و ماده، تفاوت عمده دیگری نیز دارد؛ دیالکتیک هگل از سه ضرب تشکیل می­شود که ضرب سوم از جمع تضاد میان ضرب اول و دوم بیرون می­آید، اما دیالکتیک مارکس همچون دیالکتیک کانت دوضربی و اصطلاحا «منفی» است، زیرا وضعیت پس از انقلاب، به ویژه وضعیت بی­طبقه، حاصل جمع مراحل پیشینی جوامع نیست و تفاوتی بنیادین و کیفی با صورت زندگی گذشته انسان دارد. علاوه بر این، همان­طور که نقد در اندیشه کانت به معنای بررسی شرایط پیشینی تحقق امور است، مارکس نیز در نقد اقتصاد سیاسی به دنبال یافتن شرایط پیشینی تحقق وضعیت بی­طبقه است و تصویر روشنی را از وضعیت بی­طبقه ارائه نمی­دهد. با این نگاه وضعیت بی­طبقه در اندیشه مارکس، به مثابه ایده تنظیمی کانت درخواهد آمد.

عقلانی شدن اندیشه سیاسی در غرب؛ گسست سیاست از الهیات مسیحی

دوره 15، شماره 1، شهریور 1403، صفحه 161-185

https://doi.org/10.30465/os.2025.48535.1968

حسن توان، کمال پولادی، مجید توسلی رکن آبادی

چکیده مطالعه روند عقلانی شدن سیاست در غرب، برای درک ماهیت دولت های مدرن و فهم مولفه هایی چون دموکراسی و جامعه مدنی از ضرورتی اساسی برخوردار است. سیر عقلانی شدن اندیشه سیاسی در غرب، به آرامی، از اواخر قرون وسطا آغاز شد و پس از رنسانس با غلبه روش های نوین علمی ادامه یافت. پیدایش روش تجربی در این دوره و نگاه این‌جهانی به کل هستی، به حوزه فلسفه سیاسی نیز راه پیدا کرد و به افسون زدایی از جامعه سیاسی انجامید. در نتیجه، جامعه سیاسی، از امری الهی به قراردادی اجتماعی تبدیل شد. پرسش اصلی مقاله این است که اندیشه سیاسی غرب در دوران مدرن، چگونه توانست بر مبنای افسون زدایی و نحوه تحول اشکال آگاهی، عقلانی شود؟ فرضیه ما این است که اندیشه سیاسی غربی به سبب گسست از الهیات قرون وسطا و پیوند خوردن به شکل آگاهی فلسفی، توانست راه را برای عقلانی سازی سیاست هموار سازد. روش مورد استفاده ما در این پژوهش، روش تفسیری است. به باور پیروان این روش، واقعیت ها و روابط اجتماعی، دارای استقلال نیستند و برساخته انسان ها به حساب می آیند. بنابراین، برای فهم این واقعیت ها به ناچار، باید به شناسایی تحولات ذهنی در طول حیات بشر پرداخت.

اندیشۀ‌ علمی-‌فلسفی تالس؛ خوانشی زمینه‌گرایانه

دوره 14، شماره 2، اسفند 1402، صفحه 167-189

https://doi.org/10.30465/os.2024.48768.1980

رضا نصیری حامد، امیرحسین نجفی فرد

چکیده سرآغاز اندیشیدن فلسفی، گسست از تأمل اسطوره‌ای و به طور خاص در یونان و شهر ملط با اندیشیدن تالس درباره آرخه یا ماده‌المواد عالم بوده است. تأملات تالس به لحاظ ریشه‌های بین‌فرهنگی و بیناتمدنی و تأثیرپذیری از آگاهی‌ها و دانش تمدن‌های همجوار بسی حائز اهمیت است. سوال و دغدغه نوشتار حاضر با مفروض داشتن اینکه ملط به سبب موقعیت خاص جغرافیایی و اقلیمی خود از سویی محل گذر بازرگانان و انتقال کالاهای تجاری مختلف بوده و سبب شده امثال تالس با سفرهای خویش به مناطق دیگر و یا آگاهی یافتن از دستاوردهای آنها اعم از مصر و بابل، مسیری نوینی در اندیشه‌ورزی علمی و عقلانی بگشاید، آن است که تأملات وی در توضیح وضعیت انضمامی عالم چه مسیری را طی نموده و به طور خاص هستی آدمی را چگونه صورتبندی نموده است؟ در پاسخ بدین سوال، فرضیه و مدعای مطرح شده آن است که تالس با طرح ایده‌ آب به عنوان ماده تشکیل‌دهنده عالم، درصدد توضیح ساز و کارهای تطور امور هستی نه با علل و عواملی بیرون از پدیده‌ها بلکه از درون خود آنها برآمده و با آنکه هنوز رگه‌هایی اسطوره‌ای در اندیشه وی وجود دارد، مسیری را برای طرح تطور امور با فعل و انفعالات آنها گشوده است.

تفسیر هیدگر از اصل این‌همانی به‌مثابۀ امکان نظام آزادی نزد شلینگ

دوره 12، شماره 2، اسفند 1400، صفحه 169-191

https://doi.org/10.30465/os.2022.36425.1715

الهام السادات کریمی دورکی، محمد جواد صافیان، محمد مشکات

چکیده رسالۀ پژوهش‌های فلسفی در باب ذات آزادی انسان (1809) شلینگ، تلاشی برای بنیان‌گذاری نظام آزادی است. محوری‌ترین مفهوم در نظام شلینگ، مفهوم «این‌همانی» است که با تفسیر صحیح آن و یافتن وحدت میان مفاهیم متضاد آزادی و ضرورت، دغدغۀ اصلی او در نظریۀ ایدئالیسم مطلق توجیه می‌شود. اصلی که در جستجوی بنیادی برای شکل‌گیری نظام و راه حلی برای سازگاری نظام و آزادی به آن تمسک می‌جوید این‌همانی ‌به‌معنای صحیح آن است که در همه خدا انگاری به‌عنوان تنها نظام ممکن عقل ممکن می‌گردد. تمرکز هیدگر بر تفکر شلینگ با نگارش رسالۀ شلینگ در باب ذات آزادی انسان و تفسیر چندین‌بارۀ او در سال‌های 1936 و 1941 اهمیت این رساله در تاریخ اندیشۀ غربی را آشکار کرد. هیدگر چگونگی امکان نظام آزادی را مطابق با تفسیری از اصل این‌همانی که نشان‌دهندۀ اتصال و پیوند درونی موجودات در بنیاد هستی است، ممکن می‌داند و این به‌معنای اندیشیدن در ذات هستی است. در این پژوهش نشان داده می‌شود که بنا بر نظر شلینگ چگونه سوءتفسیر از این اصل، امکان ناسازگاری نظام و آزادی را در تعبیرهای مختلف همه‌خداانگاری فراهم می‌آورد و تفسیر هیدگر از این اصل چگونه راه به پرسش از چیستی اصل واحد و بنیادین موجودات [تئوس] می‌برد.

هنر به مثابه شکل زندگی؛ تأثیر ویتگنشتاین متأخر بر معنای هستی‌شناسیِ اثر هنری نزد ریچارد ولهایم

دوره 16، شماره 1، آبان 1404، صفحه 171-197

https://doi.org/10.30465/os.2025.50981.2023

هدی رفاهی، علی مرادخانی، مجید پروانه پور

چکیده غایت کلی ریچارد ولهایم (2003-1923) در فلسفه هنر خویش، گشودن افق‌های تازه در فهم اثر هنری است. وی با تأثیر از ویتگنشتاین (1951-1889) و با رویکردی ضدذات‌گرایانه، ایدۀ «هنر به مثابه شکل زندگی» را طرح کرد و ناامیدی عرضه تعریفی از هنر را با وضعیتی جایگزین کرد که حسب آن آثار هنری مبتنی بر گستره‌ای از امکان‌ها درک می‌شوند. آنچه مورد توجه مقاله و نتیجۀ آن است، تحلیل پاسخ ولهایم به پرسش از هستیِ اثر هنری و نسبت آن پاسخ با مفهوم ویتگنشتاینیِ «شکل زندگی» است؛ پاسخی چند سویه که هم از کلیت انتزاعی غیر قابل درک فاصله دارد و هم اثر هنری را به مثابه چیزی قابل فهم با ویژگی‌هایی متکثر تبیین می‌کند، به نحوی که هستی اثر هنری نه مبتنی بر محدودیت‌ها، بلکه مبتنی بر امکان‌ها و موقعیت‌های بی‌نهایت آن تعین می یابد. روش این تحقیق، توصیفی-تحلیلی است و گردآوری داده‌های آن به روش کتابخانه‌ای صورت گرفته است.

حصار پیش‌داوری ها و چالش ذهنیت‌گرایی در هرمنوتیک فلسفی گادامر

دوره 14، شماره 1، شهریور 1402، صفحه 185-213

https://doi.org/10.30465/os.2024.47657.1952

حمیده ایزدی نیا، حسن شیخیانی

چکیده گادامر، هستی انسان را هستی افکنده شده در تاریخ و سنت میداند که دارای نحوهی دید خاص و پیش‌داوری است. پیشداوریها ریشه در موقعیت مفسر دارند و در فهم دخیل هستند. به همین دلیل، منتقدینی مانند بتّی (Betti) و هرش (Hirsch)او را متهم به ذهنیتگرایی میکنند. اما گادامر مدعی است که در دام ذهنیت‌گرایی نمیافتد؛ زیرا بر مبنای مفهومِ پیش‌دریافتی از تمامیت معتقد است که مفسر همواره پیشداوریهای خود را در مواجه با حقیقت متن مورد ارزیابی و اصلاح قرار میدهد و آنها را بر متن تحمیل نمیکند، ولی خود مفهوم پیشدریافتی از تمامیت در اندیشهی گادامر به سنتگرایی میانجامد بدین معنا که فهم متاثر از تاریخ و سنت است و مفسر دخالتی در آن ندارد. گادامر با استفاده از مفهوم کاربرد که طبق آن، مفسر معنای متن را با موقعیت هرمنوتیکی خودش ربط میدهد از سنتگرایی فاصله میگیرد. اما مفهوم کاربرد دوباره به ذهنیتگرایی میانجامد. به نظر میرسد گادامر در دوری باطل میان ذهنیتگرایی و سنتگرایی گرفتار میشود. در این پژوهش، ضمن توضیح دورِ میان ذهنیتگرایی و سنتگرایی با تمرکز بر ساختار دیالوگی فهم و ابتنای آن بر الگوی سوژه-سوژه نه سوژه-اوبژهی دکارتی نشان خواهیم داد که گادامر از این دور فراتر میرود و فهم هرمنوتیکی، فهمی ذهنی نیست.

فقدان در سوژه و دیگری ارزیابی مواجهه روانکاوی با امر سیاسی در اندیشه لکان

دوره 15، شماره 2، اسفند 1403، صفحه 191-213

https://doi.org/10.30465/os.2025.51111.2030

بیان کریمی

چکیده پرسش از عاملیت سوژة روانکاوی در رابطه با ساحت نمادین مسئلة محوری است که همواره با ابهام و پیچیدگی همراه بوده است. دشواری این مسئله آن‌گاه برجسته‌ می‌شود که هدف روانکاوی را به تحلیل امر سیاسی به واسطة امری فردی یا ذهنی تقلیل دهیم، از این منظر خوانش ذات‌گرایانه و روان‌شناسانه از یک پدیدة سیاسی و اجتماعی محکوم به شکست است. از سوی دیگر اگر از این موضع دفاع کنیم که لکانیسم دارای سیاستی جدی و مهم است با یک تناقض دیگری روبرو خواهیم شد که در آن پرداختن بیش از حد به عملکرد دیگری و ساحت نمادین مواجهة واقعی آن با امر سیاسی در سطحی انتزاعی باقی می‌ماند و گویی خوانشی محافظه‌کارانه از سیاست ارائه می‌شود که رهایی‌بخش نیست. پرسش محوری پژوهش حاضر این است که نقش روانکاوی لکانی در رابطه با امر سیاسی، بازتولید دیگری و نقش سلطة انکارناپذیر آن است یا لحظه‌ای رهایی‌بخش برای عاملیت سوژه؟ روانکاوی را نه به مثابة نوعی ایدئولوژی، بلکه بایستی در برابر آن و برای نقد آن به‌کار برد. بر این اساس خوانشی دیالکتیکی از امر سیاسی مطرح می‌شود که برخلاف رویکردهای سنتی و دوگانه-گرایانه، سوژه و دیگری را همزمان نفی و حفظ می‌کند.

صورت بندی مسئله جهت داری تکنولوژی

دوره 10، شماره 2، اسفند 1398، صفحه 147-162

https://doi.org/10.30465/os.2020.5105

احمد شه گلی

چکیده  یکی از مسائل تکنولوژی، بحث جهت داری آن است که این موضوع همواره دارای موافقان و مخالفانی بوده است. برخی تکنولوژی را جهت دار و برخی قائل به خنثایی تکنولوژی هستند. آنها تکنولوژی را صرفاً ابزاری می دانند که جهت آن توسط کاربران تعیین می شود. بر اساس این مقاله، تکنولوژی از جنبه های مختلف جهت دار است که برخی از این جنبه ها عبارتند از: جهت داری به لحاظ مبادی، جهت داری به لحاظ کاربرد، جهت داری به لحاظ لوازم و اقتضائات، جهت داری به لحاظ بستر و زمینه، جهت داری به لحاظ شکل گیری «کُل مجموعی سیستماتیک»، جهت داری به لحاظ «اثر تکوینی صنایع»، جهت داری به لحاظ آثار و نتایج. از این رو جهت داری تکنولوژی مستلزم «ذات پنداری» تکنولوژی نیست، بلکه مقصود از جهت داری مقارنت اکثری این اوصاف و خصایص برای تکنولوژی در مواجهه با اراده نوع انسان ها است.

زمان به عنوان افق ظهور موجودات، فراهم کننده ابژکتیویته در کانت، به تفسیر هایدگر

دوره 10، شماره 1، شهریور 1398، صفحه 149-173

https://doi.org/10.30465/os.2019.4251

محمد غریب زاده، حسین کلباسی

چکیده مقولات کانتی باید بالضروره در ارتباط با مُتعلَق دریافتی باشند. اما به دلیل خودانگیخته بودن قوه فهم از یک‌سو و پذیرنده بودن قوه حس از سوی دیگر، باید یک امر مشترکی ارتباط بین این دو قوه آگاهی را ممکن گرداند. هایدگر بیان می دارد که «زمان» همان امر مشترکی است که موجب اتحاد و «تالیف» این دو قوه می شود. بنابراین، به وسیله عمل شماتیزم ما به این نتیجه می رسیم که تفکر یا آگاهی از شهود گرفته تا عقل/فهم سراسر زمانی است. بدین ترتیب، با توجه به چنین تفسیری، زمان نه تنها صورت حساسیت بلکه صورت «خودِ» اندریافت نیز می باشد. بنابراین، هایدگر، وی مرز میان شاکله و مقوله را بر می دارد و «منِ» کانتی به همراه مقولاتش را صورت قاعده مند زمان می داند. در نتیجه، از رهگذر شماتیزم، این زمان است که به دلیل فراهم کردن وحدت آگاهی، ابژکتیویته ابژه را فراهم و احکام تالیفی پیشینی را ممکن می گرداند. زمان همان مرزاندیشیدنی، شناخت و خارجِ شناخت است، یعنی مرز توهم و ابژکتیویتی است. این چنین است که زمان به عنوان تعین استعلایی، افق مواجهه ما با موجودات را تعیین می کند.

طریقت افلاطونی از کالی‌پولیس تا ماگنسیا

دوره 9، شماره 1، اردیبهشت 1397، صفحه 153-172

سید نعمت‌الله عبدالرحیم‌زاده

چکیده دو محاوره جمهور و نوامیس در میان محاورات افلاطون نه تنها طولانی‌ترین بلکه مهم‌ترین نیز هستند. افلاطون در این دو محاوره بنای دو شهر به نام‌های کالی‌پولیس و ماگنسیا را طراحی می‌کند و موضوع مطرح در مقاله حاضر این است که او چه راه و مسیری را برای پی‌ریختن این دو شهر می‌پیماید. واژه راه اصطلاح اساسی در این موضوع است با توجه به کاربرد استعاره‌ای آن در ادبیات و تفکر یونانی به خصوص در نزد پارمنیدس و هراکلیتوس که تاثیر اساسی در شکل‌گیری اندیشه و فلسفه افلاطون داشتند. راه‌های حقیقت و گمان در شعر پارمنیدس و راه‌های بالا و پایین در قطعات هراکلیتوسی به خوبی بر این کاربرد دلالت دارند که در تمثیل غار افلاطون به صورت راه‌های بالا و صعودی به سمت حقیقت و پایین و نزولی به سمت غار گمان و توهم بیان می‌شوند. راه بالا و صعودی در ابتدای محاوره هم‌نوشی پیش پای آپولودوروس گذاشته می‌شود تا از محله‌اش در فالروم به آتن بالا بیاید و بعد دیوتیما در اوج تعلیمات خود راه صعودی  را برای دیدار زیبایی به سقراط نشان می‌دهد. با توجه به این دو مسیر، سقراط افلاطونی در جمهور مسیر نزولی را برای ساختن کالی‌پولیس طی می‌کند تا با آمدن به پایین و در خانه‌ای از رهبران دموکراسی آتن، آنها را از توهمات سایه‌ای نجات داده و به سمت کالی‌پولیس هدایت کند. مسیر افلاطون در نوامیس برعکس جمهور است و به جای سقراط، این بیگانه‌ آتنی است که با دو همراه خود مسیر صعودی از شهر کنوسوس به سمت غار و معبد زئوس در بالای کوه آیدا را می‌پیماید و در هر قسمت از این مسیر زیارتی برای دیدار حقیقت است که بخشی از ماگنسیا ساخته می‌شود. مسیر بیگانه آتنی در نوامیس  به این صورت بر خلاف سقراط در جمهور است و برخلاف کالی‌پولیس، فیلسوف-پادشاه و حکومت مطلقش جایی در ماگنسیا ندارد.

پیوند موسیقی با علوم بیانی؛ تغییری معرفت‌شناختی در اندیشه‌ی انسان رنسانس

دوره 13، شماره 1، خرداد 1401، صفحه 157-180

https://doi.org/10.30465/os.2022.40888.1823

ایمان فخر، حسن بلخاری قهی، آذین موحد

چکیده موسیقی در قرون وسطی در زمره‌ی علوم عددی بود، اما با ظهور انسان‌گرایی در دوران رُنسانس به علوم بیانی پیوست. این دگرگونی تغییری بنیادی در حوزه‌ی معرفت‌شناسی موسیقی را نشان می‌دهد و مطالعه‌ پیرامون آن ابعاد گوناگونی از اندیشه‌ی انسان غربی را هویدا می‌کند. مطالعه‌ی تاریخی-تحلیلی حاضر به‌دنبال پاسخ به این پرسش است که چه تغییری در بنیادِ معرفت‌شناختی موسیقی از قرون وسطی تا رنسانس در غرب رخ داده است. بررسی رَوند تحولات فکری طی قرون وسطی نشان داد که چگونه علم موسیقی از حیث موضوع جایگاه والایش را میان علوم عددی از دست داد و به حیطه‌ی علوم میانی رفت. اما انسان رنسانس این جایگاه را نیز برنتابید و موضوع موسیقی نظری را به علم تجربیِ آکوستیک مرتبط دانست. در این برهه موسیقی عملی و آهنگسازی نیز به یاران متجانس‌شان در میان علوم بیانی گِرویدند. این امر باعث شد تا موسیقی بنیان‌های نظری مورد نیازش را به‌ویژه در ساحت آفرینش از علوم بیانی اخذ کند و به سیاق آن‌ها درآید. بدین‌ترتیب موسیقی پایگاه معرفتی‌اش را میان امور تغییرناپذیر از دست داد و به حیطه‌ی تغییرپذیرها رفت. حیطه‌ای که جولانگاه اندیشه و عقاید و قلمرو سوبژگی انسان رنسانس بود.

دکارت، شکِّ متافیزیکی و بنیادگذاریِ روش

دوره 12، شماره 1، شهریور 1400، صفحه 163-184

https://doi.org/10.30465/os.2021.38854.1780

محمدتقی طباطبائی

چکیده شکّ روشیِ دکارت را هم آنان نقد می‌کنند که یک‌سره با شکّ میانه‌ای ندارند، هم دیگرانی که آن را برای آغازِ اندیشیدنِ روش‌مند، نابسنده می‌دانند. بااین‌حال، دست‌آوردهای شکّ روشیِ او در فلسفه‌های پس از وی، جذب شده و همواره درکار است. هدف این مقاله آن است تا نشان‌ دهد که دکارت چگونه در راهِ پاسخ به پرسشی ناگزیر، از بنیادِ متافیزیکیِ روشِ علمی‌َش، توانست با به‌کاربستنِ شکِّ روشی به‌سانِ بسط گامِ نخست از همین روش، به‌ مهم‌ترین کشفِ متافیزیکیِ خویش یعنی کشفِ پیوندِ ضروریِ وجود و عقل در این‌همانیِ «من» دست یابد. ازین‌رو، پس از طرحِ بنیادهای روش ریاضی کلّی و روشن‌ساختنِ ضرورتِ درونیِ طرحِ شکِّ روشی درنسبت‌با استوارساختنِ این بنیادها، با تمرکز بر گام سوم از شکّ روشی ـ شکّ متافیزیکی ـ گذارِ دکارت از سطح روان‌شناختیِ روش به سطحِ متافیزیکیِ آن صورت‌بندی می‌شود. روشن خواهد شد که شکِّ متافیزیکی به‌همراه ایده‌ی اهریمن فریب‌کار، گره‌گاهی است برای پیوندِ روشِ علمی و متافیزیک دکارتی؛ پلی برای گذر از «منِ» روان‌شناختی به «منِ» متافیزیکی؛ آستانه‌ای برای کشفِ پیوندِ ضروریِ وجود و عقل در این‌همانیِ «منِ» متافیزیکی؛ گذرگاهی برای کنارگذاشتنِ معیارِ شکّ‌ناپذیری برای حقیقت ازراهِ به‌کاربستنِ دوباره‌ی آن برخودش ودرنتیجه کشفِ معیارِ عقلانیِ وضوح و تمایز.

نقدِ نقدهای هایدگر بر سوژة دکارتی

دوره 11، شماره 1، شهریور 1399، صفحه 167-191

https://doi.org/10.30465/os.2020.5528

منیره طلیعه بخش، مهدی معین زاده

چکیده خوانش رایج سوژة دکارتی، آن را به­منزلة نقطة عطفی در«خودبنیادی» انسان درنظر گرفته است. بخش مهمی از فلسفة قرن بیستم به تأسی از هایدگر، بالاترین اهتمام خود را نقد سوژة دکارتی تعریف کرد؛ گویی سوژة دکارتی عامل اصلی انحراف مسیر فلسفه از لحاظ کردن وجود بماهو وجود بوده است. بسیاری منتقدان بحران­های مدرنیته را مولود خودبنیادی سوژة دکارتی می­دانند تا جایی که می­گویند سوژة دکارتی نه تنها فلسفه بلکه بشریت را نیز منحرف کرده است. این مقاله می­کوشد ضمن ارائة تقریری از نقد هایدگر و فیلسوفان متأثر از او، به نحوة تقویم سوژه دکارتی بازگردد و نسبت تأملات دکارتی را با بالقوگی، دوآلیته و خودبنیادی دریابد و نشان دهد با توجه به فقدان بنیادی سوژة دکارتی، نمی­توان چنین نقدی بر حقیقت سوژه نزد دکارت وارد کرد. در این میان متفکرینی بوده­اند که خوانشی متفاوت از سوژة دکارتی داشتند؛ خوانشی که این سوژه را به نسیان وجود و بحرانِ خودبنیادی بشریت و... رهنمون نمی­گردد. مقاله حاضر ضمن نقب زدن به مفهوم سوژه در یونان و تبار هلنی و عرفانی آن، خوانش­های مغایر با خوانش رایج سوژه دکارتی را مبنای کار قرار می­دهد و نشان می­دهد که سوژة دکارتی در حقیقت آن امرِ تهی است که امکان آزمودن حقایق را فراهم می­آورد.

بررسی مولفه‌ها و تحلیل دلایل نگره‌های خوش‌بینانه نیچه به اسلام

دوره 11، شماره 2، اسفند 1399، صفحه 169-186

https://doi.org/10.30465/os.2021.33285.1670

احمد کریمی

چکیده اندیشه اخلاقی نیچه که در اراده معطوف به قدرت و رسیدن به ابرمرد متمرکز است هر نوع نظام مبتنی بر ذلت و تحقیر انسان را بی ارزش می‌شمرد و مسیحیت را به دلیل ترویج اخلاق بردگی، اخلاق ضعیفان می‌داند که با تاکید بر گناه نخستین و آلودگی ذاتی انسان، روح اراده و قدرت و عزت نفس را در آدمیان می‌میراند. این پژوهش، تلاش کرده تا آموزه‌های اسلامی مورد توجه نیچه را بیابد و با روشی پدیدارشناختی چگونگی تلائم دستگاه فکری وی با آن آموزه‌ها را واکاود. از نظر او اسلام، دینی است که شور، اراده، گزینش‌گری و خود اصیل انسان را به رسمیت می‌شناسد و فهمی صادقانه از طبیعت انسان، و نگاهی مثبت و واقع‌گرایانه به دنیا دارد که در تلائم با فلسفه وی و خصوصا انگاره اراده معطوف به قدرت است. هم‌چنین نظریه تفسیری منظرگرایانه‌اش به فهم پلورالیستی از ادیان کمک کرده و سازواری پاره‌ای آموزه‌های اسلامی با قطعاتی از دستگاه فلسفی وی، نگره مثبتی از اسلام را برای او فراهم آورده است. توجه به ساحت دل و احساس در حکمت عرفانی اسلام نیز سازگار با مبانی‌اش در نقد عقل مدرن بوده است.

آیا برگسون پدیدارشناس است؟ مطلقِ داده‌شده و تضایف‌اندیشی

دوره 15، شماره 1، شهریور 1403، صفحه 187-214

https://doi.org/10.30465/os.2025.51197.2032

سید اشکان خطیبی، محمد تقی طباطبائی

چکیده انتقاد همیشگی پدیدارشناسان از فلسفۀ برگسون این بوده که او با وجود آفرین‌انگیزی در میانۀ راهِ پدیدارشناسی از پیمودن طریق درست بازمانده و سرانجام در نوعی رئالیسم ساده‌انگارانه متوقف شده است. از سوی دیگر، رئالیست‌ها نیز هرگاه خواسته‌اند فلسفۀ برگسون را نقد کنند آن را نوعی تضایف‌باوری شمرده‌اند که با پدیدارشناسی، نه به صورت ماهوی، بلکه تنها به‌کمابیشی و در درجه تفاوت دارد. رئالیسم و تضایف‌باوری دو سوی متقابل بوده‌اند که فلسفۀ برگسون گاه به این و گاه به آن بازبرده شده است. از این رو، پاسخ به پرسش از این‌که برگسون پدیدارشناس است یا نه ناگزیر باید پاسخ به این پرسش نیز باشد که آیا او، آن‌گونه که پدیدارشناسان می‌انگارند، رئالیست نیز هست یا نه. بدین‌سان، پرسش این نوشته آن است که آیا اندیشۀ برگسون را می‌توان از گونۀ تضایف‌باوری و نوعی پدیدارشناسیِ نارس به شمار آورد یا باید آن را دارای تفاوت ماهوی (نه درجه‌ای) با پدیدارشناسی شمرد؛ و نیز اگر فلسفۀ برگسون را نمی‌توان از گونۀ پدیدارشناسی دانست، آیا ناگزیر باید اندیشۀ او را ـ همنوا با بعضی پدیدارشناسان ـ نوعی رئالیسم خام‌دستانه دانست یا نه. یافتۀ این نوشته آن است که برگسون با اندیشۀ مطلق داده‌شده از این دوگانه درگذشته و هر دو را دربرگرفته است.

خوانشی جماعت گرایانه از فمینیسم لیبرال در اندیشة جان استوارت میل

دوره 14، شماره 2، اسفند 1402، صفحه 191-218

https://doi.org/10.30465/os.2024.48453.1963

فریبا نیک سیر، سید خدایار مرتضوی اصل، فرامرز میرزازاده احمدبیگلو

چکیده جماعت گرایی یکی از فلسفه‌های‌ سیاسی‌ مطرح‌ در فرهنگ‌ کنونی‌ غرب‌ است و یک‌ واکنش‌ فکری‌ در برابر لیبرالیسم ‌محسوب می شود. اگرچه اکثر جماعت گرایان در نظریه پردازی های خود تلاش می کنند با زبان خنثای جنسیتی سخن بگویند، اما می توان نتیجه گرفت که نقد آن ها از لیبرالیسم شامل فمینیسم لیبرال نیز می شود. در این مقاله، با خوانش جماعت گرایان منتخب و از طریق روش هرمنوتیکی اسکینر، دیدگاه جان استوارت میل، فیلسوف لیبرال- فایده گرای قرن نوزدهم و فمینیست پیشرو بررسی می شود تا با یافتن حلقه ای ارتباطی، چالش های حاصله از رویکرد لیبرالی در جوامع سنتی تعدیل شود. استوارت میل از لیبرال های میانه رو و تحت تأثیر مکاتب دیگر نیز بوده است. لذا، پرسش مقاله حاضر این است که میل در برداشت خود از عدالت جنسیتی، به کدامیک از مؤلفه های جماعت گرایان نزدیک و از کدام مؤلفه ها دور می شود؟ فرض این است که دیدگاه اکثر جماعت گرایان منتخب در این پژوهش، متفاوت از دیدگاه میل در خصوص مقولاتی همچون ﻓﺮدﮔﺮاﯾﯽ، بی طرفی دولت، جانب داری از سنت ها و ویژگی های فرهنگی و جهان شمولی است، اما میل به دلیل پلورالیسم اخلاقی اش استثنائاتی در این موارد قائل می شود.

نزاع آزادی اراده و دترمینیسم در اندیشۀ هیوم

دوره 12، شماره 2، اسفند 1400، صفحه 193-211

https://doi.org/10.30465/os.2022.36636.1724

مرضیه لطفی

چکیده هیوم در نزاع میان دترمینیسم و آزادی اراده موضعی سازگارگرایانه دارد. او بر این نظر است که هر دو آموزۀ آزادی و ضرورت برای این‌که برای انسان‌ها مسئولیت اخلاقی قائل شویم ضروری‌اند. در این مقاله، ابتدا سعی می‌کنم مسیر هیوم در پیش‌برد پروژه‌اش را نشان دهم. درادامه، تفسیر کلاسیک از سازگارگرایی هیوم را شرح می‌دهم. مطابق این تفسیر، از نظر هیوم آنچه با آزادی در تعارض است نه علیت، که اجبار بیرونی است. درادامه، به تفسیر جدید باتریل از سازگارگرایی هیومی اشاره می‌کنم. باتریل بر این نظر است که تاکید هیوم بر عاملیت التفاتی است. در بخش پایانی مقاله درصددم تا نشان دهم براساس تفسیر باتریل هم موضع هیوم همچنان با دشواری‌هایی همراه است. این تفسیر همچنان نشان نداده است که عاملیت التفاتی با دترمینیسم گسترده‌ای که بر حالات و انگیزه‌های انسان حاکم است نیز سازگار است. اگرچه هیوم بر عاملیت، تعینات اراده، تصمیم و انتخاب، و حیث التفاتی اعمال توجه می‌کند، هم‌چنان دغدغۀ ناسازگارگرایان در فراهم بودن امکان‌های دیگر را نادیده می‌گیرد.

افسردگی به‌منزله‌ی دگرگونی زیست‌جهان و افول تجربه‌ی آزادی: یک تحلیل پدیدارشناختی

دوره 16، شماره 1، آبان 1404، صفحه 199-219

https://doi.org/10.30465/os.2025.52593.2059

مصطفی احمدی افرمجانی، احمد برجعلی

چکیده افسردگی شیوه‌ی بودن در جهان را دگرگون می‌کند. در افسردگی، زمان زیسته از افق گشوده به آینده، به اکنونی سنگین و ایستا فروکاسته می‌شود و گذشته به‌عنوان افقی مسلط، حال را در تصرف می‌گیرد و امکان‌های آینده را محو می‌کند؛ وضعیتی که می‌توان آن را زمان‌پریشی وجودی نامید. همچنین، بدن زیسته که میانجی عاملیت است، به منبعی از سنگینی بدل می‌شود و فضای زیسته نیز از میدان امکان به قلمرویی بسته و محدود تبدیل می‌گردد. بدین‌سان، افسردگی سه بُعد بنیادین زیست‌جهان -زمان، بدن و فضای زیسته- را مخدوش کرده و تجربه‌ی آزادی را محدود و بازتعریف می‌کند. داده‌های پژوهش ازطریق مصاحبه‌های نیمه‌ساختاریافته با پانزده شرکت‌کننده‌ی ایرانی مبتلا به اختلال افسردگی اساسی گردآوری و با تحلیل پدیدارشناختی تفسیری بررسی شدند. یافته‌ها نشان می‌دهند سه دگرگونی درهم‌تنیده -فشردگی زمان با غلبه‌ی گذشته، افول عاملیت بدنی و انسداد فضای زیسته- افق امکان را محدود کرده و تجربه‌ی آزادی را کاهش می‌دهد. براین‌اساس، آزادی کیفیتی انتزاعی و جدا از زیست روزمره نیست، بلکه با زمان، بدن و فضای زیسته گره خورده است؛ ازاین‌رو، تحلیل پدیدارشناختی افسردگی درک ژرف‌تری از نسبت میان رنج روانی با ساختارهای بنیادین وجود انسانی به‌دست می‌دهد.

تحلیل فلسفی رومانتیسیسم آلمانی در آیینه فلسفه قاره‌ای معاصر

دوره 14، شماره 1، شهریور 1402، صفحه 215-240

https://doi.org/10.30465/os.2024.47810.1953

بهنام قومنجانی، محمد رعایت جهرمی

چکیده طرح اساسی نوشتارِ حاضر بر مبنای مسأله چگونگی نسبت رومانتیسیسم فلسفی با فلسفه روشنگری و ضد روشنگری از یک سو و نحوه تاثیرگذاری کلیدواژگان و تعابیر اندیشه‌ای این جنبش بر فلسفه قاره‌ای معاصر، پی‌ریزی شده است. فرض بر این است که رومانتیسیسم فلسفی کوشش می‌کند تا با ایجاد سنتزی میان فلسفه روشنگری و جنبش‌های ضدِ روشنگری به تعادلی میان اومانیسم و خردگرایی مدرن با ارزش‌های سنتی و ضد مدرن دست یابد. این در حالی است که کلیدِ مهم این سنتز رومانتیک را باید در نگرشِ خاصِ رومانتیسیسم به فلسفه زیبایی‌ شناسی و هنر جستجو کرد. در پیگیری مقصودِ مذکور، ضمن بررسی تبارشناسانه و تاریخی، نسبتِ تعابیِر کلیدی و مهّمِ سنّتِ رومانتیسیسم آلمانی با فلسفه قاره‌ای معاصر، مورد واکاوی قرار خواهد گرفت: علم گرایی پوزیتیویستی افراطی و مشیِ ضدِ فلسفی آن که برآمده از عقلانیت ابزاری است؛ همچنین رویکردهای شبه فلسفی و شبه علمی پست‌ مدرنیسم در نسبت با احساسی‌گری رُمانتیک.

واکاوی بازتاب‌های هولوکاست در الاهیات، سیاست، فرهنگ، اجتماع و رسانه

دوره 15، شماره 2، اسفند 1403، صفحه 215-246

https://doi.org/10.30465/os.2025.51906.2040

میلاد اعظمی مرام، علیرضا موید راد

چکیده نویسندگان نخست به واکاوی پیامدهای الاهیاتی هولوکاست و تکاپوی فکری اندیشمندان برجسته‌ای چون مارتین بوبر، آبراهام یاشوا هشل، الیعزر برکوویتس و مردخای کاپلان در مواجهه با این چالش می‌پردازند. بازاندیشی این متفکران، از تأکید بر «کسوف خدا» و «پاتوس الاهی» گرفته تا بازتفسیر «هِستِر پانیم» و «معنای تاریخ»، بیانگر عمق بحران در الاهیات یهودی است. با این حال، بازتاب‌های هولوکاست از الاهیات فراتر رفته و به‌مثابه گسستی تمدنی پیامدهای ژرفی در عرصۀ سیاست، فرهنگ و هنر، اجتماع، آموزش و رسانه به همراه داشته است. از پیامدهای سیاسی هولوکاست می‌توان به بحران مشروعیت دولت مدرن، زمینه‌های تکوین صهیونیسم، و کاربرد مناقشه‌برانگیز و ابزاری اتهام یهودستیزی در گفتمان‌های سیاسی معاصر اشاره کرد. چالش بازنمایی آن در فرهنگ و هنر، فروپاشی اعتماد و همبستگی اجتماعی، سیاست‌زدگی دانش در نهادهای آموزشی، و نقش دوگانۀ رسانه‌ها در شکل‌دهی به حافظۀ جمعی از دیگر پیامدهای هولوکاست در عرصه‌های مختلف است. نویسندگان با تحلیلی بینارشته‌ای نشان داده‌اند فهم عمیق هولوکاست و پیامدهای پایدار آن مستلزم نگرشی فراتر از تحلیل‌های تک‌ساحتی است و ازاین‌رو بر پیوندهای متقابل و اغلب مغفول‌ماندۀ ابعاد چندگانه این رخداد و بازتاب‌های گسترده و معاصر آن در سپهرهای سیاسی، فرهنگی و اجتماعی تأکید کرده‌اند.

میرزا ملکم خان و اندیشه ی روش

دوره 10، شماره 2، اسفند 1398، صفحه 163-187

https://doi.org/10.30465/os.2020.5206

محمدتقی طباطبائی

چکیده این مقاله درپی توجیه این ادعا است که آن­چه در نوشته ­های میرزا ملکم­ خان درچارچوبِ تمایز عقل علمی از عقل طبیعی طرح می ­شود، نشان­گر توجه وی به جایگاه محوریِ اندیشه­ ی روش در شکل­ گیریِ عقلانیت علمی و هم­چنین، ایده­ ای مرکزی در کلیت اندیشه ­ی اوست؛ ایده­ ای که می ­توان براساس آن، جوانب گوناگون فکرِ وی را به­ هم پیوست و آن را به ­نحوی سازمند، صورت­ بندی و خوانش کرد. هم­چنین ادعا می­ شود براساس این صورت­ بندی، می ­توان به دریافتی روشن از رویکرد وی به مسایل دوران پرآشوب پیش ­از مشروطیت رسید. از آن­جا که ملکم ­خان علت­ العللِ ترقی و آبادانی فرنگستان را در پیروی از اصول عقل علمی می­ داند و هدف­ اش نیز ارائه ­ی برنامه­ ای برای آبادانی و ترقی ایران است، رویکردِ وی به چالش ایران را باید رویکردی راهبردی درنظر گرفت. وی در قامت استراتژیستی می­ اندیشد که راهبردی بی­ سابقه برای نفی استعمار قریب ­الوقوع، در سر دارد. رویکرد این نوشتار آن است تا داوری درباره­ ی تفکر ملکم­ خان، نه براساس ویژگی­های شخصیتی، رفتارهای اجتماعی یا حتی انگیزه­ خوانیِ وی بلکه براساس تحلیل و تفسیر ساختاریِ چندین نوشته­ ی برگزیده از دوره­ های گوناگون زندگیِ وی انجام پذیرد تا ازین­ راه روشن شود، مفهوم محوری در اندیشه ­ی وی چیست (روش)، چرا چنین باوری دارد (عقل علمی مبنای تمامی ترقی­ های فرنگیان است) و چگونه آن را می­ پروراند (راهبردی).