غرب شناسی بنیادی
نوع مقاله: علمی-پژوهشی

بررسی نقّادانة نظریة "وانمایی" دراندیشة بودریار با نگاهی به پراگماتیسم

دوره 12، شماره 1، شهریور 1400، صفحه 235-259

https://doi.org/10.30465/os.2021.36643.1723

عبدالرئوف میرزامحمدی، محمد رعایت جهرمی

چکیده کانون این مقاله بررسی مساله تکنولوژی در عصر اطلاعات و در پی آن برآمدن امری به نام وانمایی در اندیشة ژان بودریار است. این مقاله با رویکرد تحلیل و بررسی، به مسائلِ ذیل اشاره دارد: رابطة اطلاعات و معنا چگونه است؟ اطلاعت چگونه امر واقع را فرو می‌بلعد؟ وانمایی چیست و تفاوت آن با بازنمایی و تظاهر در چیست و سرانجام جهان وانمایی چگونه جهانی است؟ به باور بودریار ما، با گذار از سامان بازنمایی، وارد عصری شده‌ایم که می‌توان آن را عصر وانمایی نامید و این عصر تفاوت شگرفی با عصرهای پیشین داشته و سراسر گفتمان‌های پیشین را می‌سترد و همچنین بازتعریفی از انسان پیش می‌نهد. این رویداد، یعنی برآمدن سامان وانمایی، پیامد سرریزی اطلاعات به زیست و تجربة انسانی است. در این راه ما نخست؛ پیش زمینه‌‌ها و خاستگاه‌های اندیشة بودریار را بررسی می‌کنیم و سپس به مساله اطلاعات و ارتباط آن با معنا و وانمایی می‌پردازیم و در بخشِ پایانیِ نوشتار تلاش میکنیم تا نقدی را از چشم-اندازِ رویکردِ پراگماتیستی، بر اندیشة بودریار پی‌افگنیم.

واکاوی مفهوم غرب‌زدگی در مواجهه فردید با انقلاب اسلامی

دوره 12، شماره 2، اسفند 1400، صفحه 265-287

https://doi.org/10.30465/os.2022.39434.1792

محمد نژادایران

چکیده این پژوهش باهدف واکاوی مفهوم غرب‌زدگی در فلسفه تاریخ احمد فردید و نسبت آن با انقلاب اسلامی انجام و در آن سعی شده تا ضمن تحلیل نگرش فردید به وضعیت تمدن بشری در عصر جدید، به جایگاه انقلاب اسلامی در آن به‌عنوان تحولی عظیم جهت رهایی از سیطره غرب‌زدگی و مقابله با نیست‌انگاری ناشی از آن توجه شود. روش تفسیری -  انتقادی  در این پژوهش موردتوجه بوده که با به‌کارگیری آن سعی شده ضمن تحلیل مفهوم غرب‌زدگی در ادبیات فکری فردید و بررسی نسبت آن با انقلاب اسلامی نحوه مواجهه وی با این پدیده  مورد ارزیابی و نقد قرارگیرد. تحلیل فردید از این تحول مهم سیاسی بیشتر مبتنی بر خصلت‌های غرب‌ستیزانه انقلاب اسلامی بوده و وی به ماهیت سیاسی انقلاب به‌عنوان یک پدیده مدرن سیاسی بی‌توجه است. یافته اصلی این پژوهش درک ماهیت تقلیل‌گرایانه اندیشه فردید درباره نسبت انقلاب اسلامی و مدرنیته و بررسی پیامدهای تحلیل وی است که مستلزم نادیده‌گرفتن وجوه سیاسی، اقتصادی و اجتماعی انقلاب و تمرکز صرف بر بعد هستی‌شناختی آن است. نتیجه کلی نشان می‌دهد که رویکرد هستی‌شناختی و فلسفه تاریخ فردید که مبتنی بر نقد هایدگری متافیزیک و توجه به اسم‌شناسی عرفانی ابن‌عربی و انگاره‌های آخرالزمانی است در تبیین پدیده انقلاب اسلامی دارای کاستی‌های اساسی می‌باشد.

چیستی تجربه در هرمونتیک وجودی مارتین هایدگر

دوره 15، شماره 1، شهریور 1403، صفحه 273-295

https://doi.org/10.30465/os.2025.48267.1959

علی حسینی، مهشاد صیدی پور، مهناز حسین پور

چکیده تجربه در اندیشه هایدگر نه به‌عنوان فرآیندی صرفاً حسی یا ذهنی، بلکه به‌عنوان نحوه‌ای از بودن انسان در جهان مطرح می‌شود. هایدگر با محوریت مفهوم دازاین (Dasein)، تجربه را به‌عنوان گشودگی وجودی انسان نسبت به هستی و جهان توصیف می‌کند. وی ساختار صوری پرسش از وجود را در قالب سه مؤلفه اصلی: موضوع پرسش، مرجع پرسش، و مقصد پرسش تبیین می‌کند و نشان می‌دهد که تجربه، همواره در چارچوب فهم و تفسیر بنیادین انسان از هستی رخ می‌دهد. همچنین ضمن مقایسه هرمنوتیک وجودی هایدگر با هرمنوتیک کلاسیک، نشان می‌دهد که هایدگر فهم را از سطح بازسازی نیت مؤلف فراتر برده و به سطحی وجودی ارتقا می‌دهد. همچنین، با نقد متافیزیک غربی و برجسته‌سازی مفهوم «فراموشی وجود» به تحلیل نقش تجربه در آشکارسازی حقیقت هستی پرداخته می‌شود. هایدگر زمان‌مندی، جهان‌مندی، و در-جهان-بودن را ساختارهای بنیادین دازاین می‌داند که تجربه انسان را در پیوندی عمیق با افق تاریخی و وجودی قرار می‌دهد. در نهایت، مقاله نتیجه می‌گیرد که تجربه از منظر هرمنوتیک وجودی هایدگر، نه تنها امری شناختی یا حسی، بلکه یک فرآیند وجودی است که در آن انسان از طریق فهم و تفسیر، به آشکارسازی حقیقت هستی و معنای خود و جهان می‌پردازد.

تراانسانگرایی و سوژه‌زدایی از سیاست: ابژه‌های فناورانه، بیوپولیتیک و بازتعریف قدرت در عصر دیجیتال

دوره 16، شماره 1، آبان 1404، صفحه 291-325

https://doi.org/10.30465/os.2025.53410.2078

متین انجم روز، محمد خضری

چکیده تحولات فناورانه در قلمروهای هوش مصنوعی، زیست‌فناوری و علوم شناختی، در چارچوب گفتمان ترابشریت، مرزهای زیستی انسان را درنوردیده و بنیان‌های انسان‌شناختی فلسفه مدرن را به چالش کشیده است. ترابشریت با ادغام بدن و ماشین، ذهن و داده، سوژه را از فاعل‌شناسا و مختار به موقعیتی ابژه‌وار فرو می‌کاهد؛ جایی که عاملیت انسانی در شبکه محاسبات پیش‌بینانه و تصمیم‌گیری الگوریتمی تحلیل می‌رود.

این پژوهش با رویکرد تحلیلی-انتقادی و در چارچوب «بیوپولیتیک» فوکو، «حیات برهنه» آگامبن و نظریه «کنشگر-شبکه» لاتور، تبارشناسی نسبت انسان و فناوری در عصر دیجیتال را بررسی می‌کند و «قدرت الگوریتمی» را به‌مثابه چهره پنجم قدرت تحلیل می‌نماید؛ سلطه‌ای که از طریق پیش‌بینی، داده‌کاوی و طراحی آینده، نه اجبار، اعمال می‌شود.

مطالعه موردی پروژه «نورالینک» نشان می‌دهد فناوری‌های ترابشری با اتصال مستقیم مغز و الگوریتم، سوژه را از ساحت کنشگری به وضعیت داده‌ای تقلیل می‌دهند و از زیست‌سیاست به مهندسی شناختی گذار می‌کنند. این فرایند، موسوم به «سوژه‌زدایی دیجیتال»، پیامدهای عمیقی برای آزادی، عدالت و مشروعیت سیاسی دارد.

پژوهش در پایان بر بازاندیشی نظریه‌های سیاسی و اخلاقی معاصر تأکید کرده و شفافیت الگوریتمی، حق مالکیت داده و سواد انتقادی دیجیتال را راه‌های مقاومت در برابر ابژه‌سازی انسان می‌داند.

مطالعه تطبیقی رابطه جنگ با مفهوم از خودگذشتگی در اندیشه ماکس شلر و کارل اشمیت

دوره 15، شماره 2، اسفند 1403، صفحه 303-328

https://doi.org/10.30465/os.2025.51548.2038

فرزاد کیانی

چکیده هدف این نوشتار تحلیل و تطبیق نسبت مفهوم «از خودگذشتگی» با جنگ در آرای ماکس شلر و کارل اشمیت است. در اندیشه سیاسی اشمیت جنگ به‌عنوان افراطی‌ترین ابزار سیاسی، امکانی را آشکار می‌کند که زیربنای هر ایده سیاسی است یعنی تمایز دوست و دشمن. در حالی که در دیدگاه شلر جنگ بزرگ‌ترین رویدادی اخلاقی است که حقیقت روحانی انسان را نمایان می-کند. در فلسفه شلر ایثار برای در آغوش گرفتن جنگ، در حقیقت پذیرفتن زندگی به‌مثابه یک نیروی پویا و سازنده است. اگر این‌گونه به موضوع جنگ نگاه کنیم فداکاری در جنگ به گشایش راهی به سوی امر متعالی بدل می‌شود. در واقع برای هر دو متفکر آن‌چیزی که جنگ را از دیگر رقابت‌ها در زندگی متمایز می‌کند «از خودگذشتگی» در میدان نبرد است. لذا تفاوتی ندارد که این فداکاری در میدان نبرد براساس ارزش‌های والای اخلاقی باشد و یا دفاع از هویت سرزمینی. براساس همین تشابهات و تمایزات، در این نوشتار تلاش می‌کنیم با روش توصیفی-تحلیلی به تبیین آرای این دو متفکر در این زمینه بپردازیم و در نهایت این دو دیدگاه را با یکدیگر تطبیق دهیم.

تمایز "مدینه" و "شهر" در یونان و روم باستان و اهمیت مفهوم مدینه در فهم فلسفه سیاسی معاصر

دوره 11، شماره 1، شهریور 1399، صفحه 247-275

https://doi.org/10.30465/os.2020.5532

علی ناظمی اردکانی، رضا داوری اردکانی، مالک حسینی

چکیده پولیس یا مدینه، موضوع فلسفه سیاست کلاسیک است. با بررسی متونی کلاسیک مثل تاریخ جنگ پلوپونزی توسیدید و سیاست ارسطو و پژوهش­های جدیدی همچون تمدن قدیم فوستل دوکلانژ و پولیس هانسن به درکی از تفاوت مدینه و شهر پی می­بریم که می­تواند در فهم ما از مبانی و مبادی فلسفه سیاست مدرن موثر باشد. مدینه، جامع­ترین و والاترین شکل جامعه سیاسی و غایت آن نیکبختی بود، یعنی جامع­ترین و والاترین خیری که یک جامعه می تواند به آن دست یابد. مدینه بر خلاف شهر دارای هویتی اجتماعی و سیاسی بود و تا زمانی که رشته مدنی-سیاسی افراد آن از هم نگسسته بود، برقرار بود. از ویژگی­های اصلی مدینه یکی این بود که اعضای آن در زندگی شریک یکدیگر بودند و نیکبختی مردمان آن به هم وابسته بود. ویژگی مهم دیگر مدینه که آن را در نسبت با فرونسیس قرار می­دهد، پرسش­پذیری آن بود. باز­اندیشی در مفاهیم مدینه و فرونسیس و نسبت آنها امروزه می تواند مجالی را فراهم کند تا به بنیادهای خودنقاد اندیشیدن بیاندیشیم، بدون اینکه در دام جزم­اندیشی گرفتار شویم. دیگر اینکه تامل در مفاهیمی چون پولیس فرصتی است برای شناخت ریشه­های سنت دموکراتیک غرب و درک عمیق­تر از نهادها و ارزش­هائی که فرهنگ غربی را قوام می­بخشد.

انسان‌شناسی پدیدارشناسانه ماکس شلر

دوره 11، شماره 2، اسفند 1399، صفحه 255-277

https://doi.org/10.30465/os.2021.34145.1679

رضا نصیری حامد

چکیده انسان‌شناسی فلسفی با تأمل در ماهیت انسان یکی از حوزه‌های‌ خاص مورد توجه «ماکس شلر» است. رویکرد پدیدارشناسانه وی متأثر از ایده‌آلیسم، فلسفه زندگی و مسیحیت، درصدد ارائه تصویری جامع از انسان است. بدین منظور شلر وجوه واقعی و تجربی انسان را در کنار ارزش‌‌های معنوی و روحانی وی و با اذعان به استقلال آنها از یکدیگر و در عین حال تعامل و پیوندشان مورد توجه قرار می‌دهد. ماکس شلر تحت تأثیر بحران زمانه خود، از سویی توجه خود را به جنبه‌های مغفول مانده آدمی از جمله عواطف و احساسات به ویژه عشق و نفرت معطوف نموده و از سوی دیگر ضمن تلاش برای ارائه معرفتی یقینی در مورد انسان با اجتناب از ذات‌گرایی، امور مربوط به انسان را از منظری پدیدارشناسانه و بر اساس نحوه آشکارگی آنها بررسی می‌کند. همزمان وی ضمن داشتن تعلّقاتی فلسفی، بر اساس دغدغه‌های جامعه‌شناسانه به مسائل انضمامی و واقعی انسان نیز توجهی خاص دارد. شلر در باب انسان افزون بر ویژگی‌های عام و مشترک وی با بقیه، به تشخّص انسان بهای زیادی می‌دهد و البته بر آن است که نمی‌توان انسان را به شیوه‌ای عینی مورد شناسایی قرار داد و تنها باید بر اساس رویکردی پدیدارشناسانه با وی مواجه گردید.

مفهوم «دیرند» در فلسفه ی هانری برگسون و تاثیر آن بر روایت در جنبش سینمای هنری اروپا

دوره 12، شماره 1، شهریور 1400، صفحه 261-289

https://doi.org/10.30465/os.2021.36898.1730

مرجان نادرزاده گوارشکی، علی مرادخانی، حمیدرضا افشار

چکیده زمان از دیدگاه هانری برگسون، فیلسوف فرانسوی(1859-1941) عبارت است از تجمع، تکامل و استمرار، و استمرار عبارت است از تکامل دائمی زمان گذشته که در آینده فرو می‌رود. این دیدگاه پاسخ فلسفه‌ی او به پرسش همیشه‌گی انسان در رابطه با ذات زمان است که از دل آن مفهوم دیرند هویدا می شود. این مقاله بر آن است تا به تبیین مفهوم دیرند (Duration) در فلسفه‌ی هانری برگسون بپردازد و از آنجا که فرضیه‌ی اصلی این مقاله تاثیر مفهوم دیرند، بر جنبش سینمای هنری اروپا، در حوزه ی روایت و ساختار روایی آن است. ازین رو مقاله ی پیش رو در جهت اثبات این فرضیه، پس از تبیین مفهوم دیرند، به بررسی برخی از فیلم‌های جنبش سینمای هنری اروپا، یعنی فیلم‌های هیروشیما عشق من 1959- سال گذشته در مارین باد 1961- جاویدان 1963 خواهد پرداخت و ازین طریق نشان می‌دهد که این فیلم‌ها با ایجاد چینش‌های زمانی بدیع و پیچیده، زمان‌پریشی در روایت و خلق انواع گذشته‌نگرهای درونی، بیرونی و مرکب به عرضه ی متفاوت از زمان روایی دست یافته‌اند که با تعریف هانری برگسون از زمان و مفهوم دیرند قابل ترجمان‌اند، ولذا این مقاله در پی دستیابی به الگویی واحد برای خوانش و واکاوی این نوع روایات زمان محور است.

کانت و عمل اخلاقا نادرست: جمع بین رای حکیمین

دوره 12، شماره 2، اسفند 1400، صفحه 289-305

https://doi.org/10.30465/os.2022.40899.1825

یاسمن هشیار، اکرم کلیدری

چکیده آیا انسان در عین حال که می‌داند عملی نادرست است به انجام آن مبادرت می‌ورزد؟ پاسخ سقراطی ـ افلاطونی به این سوال منفی است. به نظر ایشان شرط لازم و کافی برای عمل درست و فضیلتمندانه علم به درستی آن است. مفهوم مخالف این آموزه، هم از طرف فلاسفه و هم از دید مردم عادی مورد تردید واقع شده است. افراد بسیاری را می‌بینیم که در حالی که می‌دانند عملی اخلاقا نادرست است، به انجام آن مبادرت می‌کنند. این پدیده متداول را چگونه می‌توان تبیین کرد؟ در این مقاله به تبیین کانت در این خصوص پرداخته شده است. این بررسی عمدتا با محوریت کتاب دین در محدوده عقل تنها، با نگاهی گذرا به بنیادگذاری و در مواضعی مقایسه با آراء افلاطون و ارسطو صورت گرفته است. ترتیب مطالب به این صورت است که پس از تعریف عمل اخلاقا نادرست (شر بنیادی) و به زمینه‌های خیر و شر در انسان پرداخته شده و پس از آن به تبیین کانت از انتخاب شر و نسبت این انتخاب با علم به نادرستی آن بررسی شده و سرانجام نسبت آن با آراء دو فیلسوف بررسی و نتیجه‌گیری شده است.

نقش شخصیّت‌پردازی در شکل‌گیری دیالکتیک در تسلّای فلسفه

دوره 15، شماره 1، شهریور 1403، صفحه 297-326

https://doi.org/10.30465/os.2025.50201.2009

سیده فاطمه نورانی خطیبانی، مریم سالم

چکیده تسلّای فلسفه تسلّایی ادبی است. این رساله گفتگوی بین بوئثیوس و فلسفه شخصی شده‌ای است که به نظم و نثر ارائه می‌شود. در این مقاله شش مؤلفۀ تحلیل سبکی: رسانۀ متنی، رمز زیانی-جامعه‌شناختی، زاویۀ دید، شخصیّت‌پردازی، ساختار متنی و بینامتنیّت در تسلای فلسفه بررسی می‌شوند. در بین این مؤلفه‌ها، مشخصاً شخصیّت‌پردازی در تسلّای فلسفه، بخشی از مسئله این پژوهش را تشکیل می‌دهد؛ زیرا آنچه به ما زاویۀ دید راوی را ارائه می‌کند و موجب برقراری دیالکتیک می‌شود، شخصیّت است و از آنجایی‌که تحلیل سبکی که منجر به تجزیه و تحلیل یک متن می‌شود، برآیند بررسی هر شش مؤلفه است، بررسی پنج مؤلفۀ دیگر به عنوان روش این پژوهش انجام می‌شود. در این رساله شخصیّت برای هدفی غیر از شخصیّت‌پردازی و به منظور انتقال هدف نویسنده خلق شده است. به نظر می‌رسد بوئثیوس در این اثر به ادبیات نگاه ابزاری دارد و با استفاده از عناصر ادبی‌ای همچون شعر و موسیقی و توصیفات مطابق با سنت ادبیات تصویری باستانی به دنبال القای تفکرات فلسفی خود است. در تسلای فلسفه موضوع گفتمان پیوند با ابدیّت و امر جاودانه، مفهوم گفتمان مفهومی انسان‌گرایانۀ متکی بر مسائلی همچون عدالت، مشیّت، خیر، حقیقت، جبر و ارادۀ آزاد است که این دو مؤلفه حاکی از زاویۀ دید ایدئولوژیکی تسلای فلسفه است. در این رساله نه تنها شیوۀ گفتمان، دیالکتیک است، بلکه دیالکتیک به معنی نوافلاطونی آن یعنی «سیر» نیز هست که به نور حقیقی می­رسد.

بحران ایدئولوژیک شدن دموکراسی و چالش‌های فراروی آن از نظر دیوید هلد

دوره 16، شماره 1، آبان 1404، صفحه 327-356

https://doi.org/10.30465/os.2025.53264.2075

محمد سلطانی، محمد توحیدفام، احمد بخشایش اردستانی، علی اکبر امینی

چکیده چکیده

دموکراسی معاصر در غرب با بحرانی مواجه است که می‌توان آن را «ایدئولوژیک‌شدن دموکراسی» نامید؛ به این معنا که ایدئولوژی‌های مسلط لیبرالی، ناسیونالیستی و پوپولیستی بر نهادها و فرآیندهای دموکراتیک سایه افکنده و این نظام را از کارویژه اصیل آن، یعنی تحقق حاکمیت واقعی مردم، دور ساخته‌اند. پژوهش حاضر با تکیه بر روش توصیفی ـ تحلیلی و بر اساس بررسی آثار اصلی دیوید هِلد، به‌ویژه «دموکراسی و نظم جهانی» و «میثاق جهانی»، امکان گذار از این بحران را در چارچوب نظریه «دموکراسی جهان‌وطنی» بررسی می‌کند. یافته‌ها نشان می‌دهد که هِلد با تأکید بر چندلایه‌سازی نهادهای سیاسی، حاکمیت حقوق عمومی دموکراتیک جهانی و ایجاد سازوکارهای فراملی، می‌کوشد دموکراسی را از سیطره ایدئولوژی‌های ملی‌گرایانه رها سازد؛ با این حال، الگوی پیشنهادی او همچنان در پارادایم لیبرال ـ سکولار و انسان‌شناسی فردگرایانه غربی محدود می‌ماند و از چارچوب ایدئولوژیک لیبرالیسم فراتر نمی‌رود و همین امر ضرورت بازاندیشی نظری و تطبیقی عمیق‌تری را در فهم دموکراسی معاصر برجسته می‌سازد.



واژگان کلیدی:

دموکراسی جهان‌وطنی، دیوید هلد، بحران ایدئولوژیک دموکراسی، حقوق عمومی دموکراتیک، لیبرالیسم،

تأثیر آراء فرهنگی_اجتماعی لیوتار بر مؤلفه‌های هنر پست‌مدرن پیشرو و معاصر

دوره 15، شماره 2، اسفند 1403، صفحه 329-358

https://doi.org/10.30465/os.2025.49022.1986

شاهرخ امیریان دوست، شمس الملوک مصطفوی، اسماعیل بنی اردلان، مریم بختیاریان

چکیده پست‌مدرن به‌عنوان یک جریان هنری، در ابتدای راه خود، با واکنش و اعتراض علیه عقل‌محوری و کارکردگرایی دنیای مدرن، نخست در هنر معماری نمایان و به تدریج حیطه‌های دیگر هنری را در بر گرفت. از سویی و در ادامه این مسیر، هنر پست‌مدرن پیشرو به‌مثابه یک فعالیت فرهنگی، اجتماعی، هنری و فلسفی، اواخر قرن بیستم و اوایل قرن بیست و یکم عرضه و شناخته شد. هنر پست‌مدرن پیشرو تا دوران معاصر نیز امتداد مسیر و حضور دارد. سؤال بنیادین اینجا این است که هنر پست‌مدرن پیشرو و معاصر در جهت تحقق رسالتش برسازندة چه مؤلفه‌هایی بوده و شاخص‌ترین آن مؤلفه‌ها متکی به چه پشتوانه فکری و نظری است؟ این‌گونه به‌نظر می‌آید که مؤلفه‌های شاخص این ژانر هنری پست‌مدرن تأثیرپذیری ژرفی از نظریه‌های فرهنگی_اجتماعی لیوتار داشته است. پژوهش در جهت تبیین این ادعا به واکاوی متقن رابطه وجوه آراء فرهنگی_اجتماعی لیوتار با 10 مؤلفه بنیادین هنر پست‌مدرن معاصر و پیشرو می‌پردازد.

بازسازی جامعه‌شناسی هنر از طریق نظریه رمان لوکاچ: خوانشی انتقادی از زیبایی‌شناسی مدرن غربی

دوره 16، شماره 2، بهمن 1404، صفحه 1-37

https://doi.org/10.30465/os.2026.52101.2062

حسین عباسی

چکیده جامعه‌شناسی هنر دانشی است که هنر را در نسبت با مناسبات اجتماعی و تاریخی تحلیل می‌کند. در این مقاله، با رجوع به آثار جورج لوکاچ، به‌ویژه نظریه رمان، تلاش شده است مؤلفه‌های زیبایی‌شناختی فرم ادبی رمان استخراج و در پیوند با شرایط اجتماعی و تاریخی ظهور آن تحلیل شوند. برخلاف رویکردهایی که هنر را تنها بازتابی از محتوا یا مضامین اجتماعی می‌دانند، نظریه‌ی لوکاچ بر تحلیل زیبایی‌شناسانه‌ی فرم هنری تأکید دارد و دوگانگی صورت و محتوا را مردود می‌شمارد. نوآوری نظریه‌ی لوکاچ در آن است که با تکیه بر سنت زیبایی‌شناسی آلمانی (کانت و هگل) و نقد آن، امکان تبیین جامعه‌شناختی هنر را فراهم می‌آورد. بدین‌گونه، شکل‌گیری و تکوین فرم‌های هنری نه در سطح ذهنیت هنرمند، بلکه در بستر ساختارهای اجتماعی و تاریخی تحلیل می‌شود. این مقاله نشان می‌دهد که چگونه نظریه‌ی رمان لوکاچ، الگویی برای صورت‌بندی جامعه‌شناسی هنر فراهم می‌سازد که از رهگذر آن می‌توان نسبت فرم هنری و واقعیت اجتماعی را به‌نحو منسجم فهم کرد.

تئورگی و تجربۀ زیباشناختی: صورت‌بندیِ هنریِ امر قدسی در سنت بیزانسی

دوره 16، شماره 2، بهمن 1404، صفحه 39-65

https://doi.org/10.30465/os.2026.53306.2076

محسن ساربان نژاد، حسن بلخاری قهی

چکیده این پژوهش به تحلیل رابطۀ میان «تئورگی» و «تجربۀ زیباشناختی» در سنت فلسفی ـ دینی بیزانس می‌پردازد؛ رابطه‌ای که در آن زیبایی نه صرفاً مقوله‌ای ادراکی یا هنری، بلکه نحوه‌ای از حضور قدسی و رویدادی هستی‌شناختی است که در بستر آیین و تجلی تحقق می‌یابد. در این چارچوب، تئورگی به‌منزلۀ کنشی آیینی ـ فلسفی، صورت حسی پیوند میان عالم معقول و محسوس تلقی می‌شود و از رهگذر آن، زیبایی به مرتبه‌ای از مشارکت وجودی و شهود قدسی ارتقا می‌یابد. پژوهش با روش تحلیل فلسفی ـ تأویلی و بر پایۀ مطالعۀ اسنادی و متنی انجام شده و رویکردی کیفی و تطبیقی میان متافیزیک نوافلاطونی، الهیات مسیحی و نظریۀ زیبایی در سنت بیزانسی اتخاذ می‌کند. در فلسفۀ بیزانسی، مرز میان هنر، آیین و متافیزیک از میان برداشته می‌شود؛ زیرا هر سه بر مبنای اصل تجلی و نظریۀ هم‌حسیِ کلی استوارند. آیین‌های کلیسایی نه‌تنها مناسک دینی بلکه میدان‌هایی برای ظهور و مشارکت در زیبایی الهی‌اند؛ و ادراک هنری، فعلی تئورژیک است که تجربه حسی را به سطح تأمل و شهود متافیزیکی ارتقا می‌دهد. نوآوری مقاله در تبیین «زیباشناسی تئورژیک» به‌منزلۀ بنیانی فلسفی برای فهم هنر قدسی است؛ رویکردی که می‌تواند درک معاصر از نسبت میان هنر، آیین و امر متعالی را بازاندیشی کند.

دیودوروس سیسیلی؛ سرقت یا بداعت در غرب باستان ( گردآورنده‌ای فرومایه یا در مقام نخستین و بزرگ‌ترین مورخ تاریخ جهانی)

دوره 16، شماره 2، بهمن 1404، صفحه 67-96

https://doi.org/10.30465/os.2026.51983.2042

اسماعیل سنگاری

چکیده چکیده

نویسندگان، مورخان و فیلسوفان متون کهن‌بنیاد دنیای باستان از جمله هرودوتوس هالیکارناسوسی، ارسطو آتنی، دینون کولوفونی، پوسیدونیوس آفامیایی، پولی‌بیوس آرکادیایی، کونتوس کورتیوس روفوس و بسیاری دیگر درباره تاریخ و جایگاه آن در شئون زندگی، هریک به فراخور شرایط سیاسی و اجتماعی دولت-شهرها و دوران خویش، فصول مشبعی از آثار خود را به این مقوله اختصاص داده‌اند. از ارسطو که در سدۀ چهارم پیش از میلاد، تاریخ را پست تر از شعر می‌شمارد تا دیودوروس که تنها یک سده و نیم بعد، تاریخ را والاترین سبک ادبی می‌شمارد، نظرات بی‌شماری ارائه شده است. در این میان، کتابخانۀ تاریخی دیودوروس سیسیلی که از چهل کتاب وی، پانزده اثرش(کتاب‌های 1-5 و 11-20) از گزند روزگار محفوظ مانده، دارای جایگاه ویژه‌ای نزد مورخان و پژوهشگران متون کهن بنیاد یونان باستان است. در این میان، برخی از آن‌ها نظیر بوئلر او را گردآورنده‌ای فرومایه از میان مورخان جهان یونان فرهنگی دانسته اند؛ اما آیا واقعا جایگاه دیودوروس برازنده آن چیزی است که بوئلر خطابش می‌کند یا بنا به نوشته خود دیودوروس در مقدمۀ کتاب نخست‌اش، ا

تحلیل ساختار وجودی "خود" و فهمِ خویشتن در اندیشه‌ی هیدگر در پرتو نظریه‌ی استعاره‌ی ریکور

دوره 16، شماره 2، بهمن 1404، صفحه 97-125

https://doi.org/10.30465/os.2026.52729.2065

سیده اکرم برکاتی

چکیده هیدگر و ریکور، هریک ازمنظری متفاوت به‌مسأله‌ی خود (self) و فهم خویشتن پرداخته‌اند. ریکور با هرگونه هستی‌شناسی مستقیم مخالف است. به‌نظر وی هستی‌شناسی تنها از طریق تأویل نمادها و نشانه‌های زبان ممکن می‌شود. او معتقد است که درهستی‌شناسی هیدگر، ما می‌توانیم به‌سوی مبنا و اساس به‌عقب برویم، اما این امر ما را درمسیر بازگشت برای حل مسائل معرفت‌شناختی یاری نمی‌رساند. باوجود دیدگاه‌های متفاوت دو فیلسوف درمباحث "خود" و "خودفهمی"، تلاش می‌کنیم جنبه‌های مشترک را بیان نماییم و میان دو دیدگاه پیوند برقرار کنیم. نشان می‌دهیم که چگونه خودفهمی در نظر هردو فیلسوف درافق زبان و رابطه با دیگری، تحقق می‌یابد. سپس مدلل خواهیم کرد که بنابر نظریه‌ی استعاره دراندیشه‌ی ریکور می‌توان زبان و رابطه با دیگری را درتفکر هردو فیلسوف دارای ویژگی استعاری دانست. بابرقراری پیوند میان ویژگی تأویلی استعاره درحوزه‌ی معنا و زبان، با ساختار وجودی خود و خودفهمی، می‌توانیم 1-از بنیان هستی‌شناختی امکان تأویل معناشناختی خود یا دازاین سخن بگوییم و 2-چگونگی امکان پاسخ‌گویی هستی‌شناسی هیدگر به‌مسائل هرمنوتیکی را درپرتو نسبت دادن ویژگی استعاری به‌ساختار وجودی دازاین نشان دهیم.

از دیرینه‌شناسی تا تبارشناسی: بحث در مشکله گسست/تداوم در روش‌شناسی میشل فوکو

دوره 16، شماره 2، بهمن 1404، صفحه 127-154

https://doi.org/10.30465/os.2026.53737.2088

سید محسن علوی پور، رضا استوار مسعود

چکیده مقاله حاضر به بررسی تحول روش‌شناختی در اندیشه فوکو، از دیرینه‌شناسی‌(archaeology) به تبارشناسی(genealogy) می‌پردازد. فوکو در ابتدا با رویکرد دیرینه‌شناختی، ساختارهای معرفتی و گفتمانی دوره‌ها‌ی تاریخی را تحلیل می‌کرد. در این رویکرد، تمرکز بر کشف قواعد ناپیدای تولید دانش، اپیستمه، و ساختارهای زبانی بود که حقیقت را ممکن می‌ساختند. اما به‌‌تدریج فوکو دریافت که این چارچوب از تبیین نقش قدرت در شکل‌گیری سوژگی عاجز است؛ از همین‌رو، با تأسی به نیچه، به تبارشناسی روی آورد که بر ستیز قدرت، سوژه‌سازی، و درهم‌تنیدگی دانش/قدرت تاکید دارد؛ در این تحلیل، مفاهیمی چون بدن، سوژه، و «تاریخ اکنون» به مرکز توجه می‌آیند.

اما نکته‌ای که در این میان قابل تامل است، نسبت این دو رویکرد روش‌شناختی در اندیشه فوکو است. برخی بر این باورند که رابطه میان دیرینه‌شناسی و تبارشناسی از نوع گسست، و برخی بر تداوم و تحول روش‌شناختی فوکو تاکید دارند. مقاله حاضر بر آن است که با بررسی این دیدگاه‌ها، با بهره‌گیری از انگاشت ظرافت‌مند ژیل دلوز از اندیشه فوکو، به این بحث بپردازد که رابطه بین دیرینه‌شناسی و تبارشناسی نه گسست بلکه «تاخوردگی» است؛ یعنی یک پیوستار روش‌شناختی که در آن قدرت، دانش و سوژگی درهم‌تنیده‌اند.

ریاضیات اقلیت در برابر ریاضیات اکثریت: خوانشی دلوزی از گذار هستی‌شناختی در هندسه

دوره 16، شماره 2، بهمن 1404، صفحه 155-183

https://doi.org/10.30465/os.2026.53392.2080

شهاب الدین قناطیر

چکیده این مقاله با خوانشی دلوزی، تقابل بنیادین بین دو شیوه صورتبندی ریاضیات را بررسی میکند: «اصل‌موضوعه‌محوری» (ریاضیات اکثریت) در برابر «مسئله‌محوری» (ریاضیات اقلیت). هدف، تحلیل گذار از هندسه اقلیدسی به نااقلیدسی نه به عنوان یک پیشرفت فنی، بلکه به مثابه یک «انقلاب کوپرنیکی» در هستی‌شناسی فضا است؛ جایی که تقدم از راه‌حلِ ثابت به سوی خودِ مسئله و «تفاوت دیفرانسیلی» منتقل می‌شود. پرسش محوری این است: چگونه تمایز دلوز بین «ریاضیات اکثریت» و «ریاضیات اقلیت» می‌تواند این گذار را به عنوان دگرگونی در هستی‌شناسی فضا توضیح دهد؟ با روشی توصیفی-تحلیلی و با بررسی مفاهیم دلوز و هندسه، یافته‌ها نشان می‌دهند که هندسه نااقلیدسی ریمانی – با مفاهیمی چون خمینه، انحنا و دیدمانگاه – هستی‌شناسی ایستای اقلیدسی را به یک هستی‌شناسی پویا و رابطه‌گرا تبدیل می‌کند. در این هستی‌شناسی جدید، فردیت نه به عنوان هویتی ثابت، بلکه به عنوان فرآیندی مبتنی بر «تکینگی‌ها» و ارتباطاتشان تعریف می‌شود؛ تحولی که در فیزیک معاصر، به‌ویژه در نظریه پیمانه‌ای، تبلور یافته است.

جنسیت، بدنمندی و امکان‌های پدیدارشناسی فمینیستی

دوره 14، شماره 2، اسفند 1402، صفحه 245-279

https://doi.org/10.30465/os.2024.48297.1960

مهسا تیزچنگ

چکیده حدود پنج دهه است که پدیدارشناسی فمینیستی به‌عنوان یکی از حوزه‌های جدید و متاخر در سنت پدیدارشناسی، به بازاندیشی در مبانی این مکتب پرداخته و اکنون به‌عنوان یک حوزه مستقل و مهم شناخته می‌شود. این جریان که آغازش به سیمون دوبووار نسبت داده می‌شود، بر پایه خوانش پدیدارشناسی ادراک موریس مرلوپونتی و پتانسیل‌های موجود در آن شکل گرفته است. با انحراف از سنت هوسرلی، این رویکرد به‌طور خاص بر سوژه‌ بدنمند متمرکز شده و موضوعاتی مانند جنسیت و تفاوت جنسی را در کانون توجه خود قرار می‌دهد. مقاله حاضر تلاشی است برای بررسی شکل‌گیری و روندهای برجسته در این حوزه، با تمرکز دقیق بر نکات نظری و روش‌شناختی آن. نتایج مطالعه نشان می‌دهد که رویکرد غالب در این زمینه متعلق به نظریه‌پردازان فمینیست در سنت ساختارگرایی و پساساختاری است. همچنین، نقدهای درونی در این حوزه به‌دنبال بازیابی جایگاه تجربه در تولید دانش و همچنین پرداختن به جنبه‌های غیرگفتمانی آن بوده‌اند.

در باب اجرا و اجراگری با تاکید بر نظریه اجراگری باتلر

دوره 14، شماره 2، اسفند 1402، صفحه 281-312

https://doi.org/10.30465/os.2024.48655.1978

امید ممتاز، محمدرضا غلامی شکارسرایی، حسن چاوشیان، هادی نوری، محمد امین صراحی

چکیده این موضوع که جنسیت به عنوان امری اجراگرانه یا اجرایی قابل درک است در مباحث کنونی جامعه شناسی و برخی از دیگر رشته ها امری معمول است. به رغم تکثر بکارگیری اجراگری و اجرا در مقام استعاره برای بررسی جنسیت، این دو اصطلاح اغلب با هم اشتباه گرفته می شوند و به اصول نظری اولیه آن ها توجه کافی مبذول نمی گردد. این امر تا اندازه ای به این دلیل است که اجرا و اجراگری، پیشینه های نظری متفاوتی دارند اگرچه این اصطلاحات اغلب به عنوان مترادف در نظر گرفته می شوند. در این پژوهش کوشش گردیده است تا گرایش های نظری موجود در پس استفاده از این استعاره ها مورد بررسی قرار گیرد. عام ترین گرایش نظری در آثار جودیت باتلر در باب اجراگری است. گرایش کمتر شناخته شده، حاصل روش شناسی مردم نگار است که جنسیت را به عنوان اجرا یا انجامی تحقق یافته در زندگی روزمره قلمداد می کند. خوانش بینامتنی آثار این نظریه پردازان تفاوت های بین باتلر و این اتنومتدولوژیست ها را آشکار می سازد و حاکی از آن است که اجرا و اجراگری به شیوه ای که نظریه پردازان مزبور، کنش اجتماعی و خودهای جنسیتی شده را توضیح می دهند به وضوح متفاوتند.

انسداد معرفتی در نظریه معرفتی کانت

دوره 14، شماره 1، شهریور 1402، صفحه 299-322

https://doi.org/10.30465/os.2024.47593.1948

رمضان مهدوی آزادبنی، زهرا معینی

چکیده از زمان یونان باستان تاکنون مساله معرفت یکی از دغدغه‌های محوری در فلسفه محسوب می‌‌شود. در عصر مدرن نیز این دغدغه با تاکید بیشتری مورد توجه قرار‌گرفته‌است. از جمله فیلسوفان مهم در عصر مدرن کانت است که با اراِئه نظام معرفتی خود در کنار عقل‌‌گرایی و تجربه‌گرایی رایج در عصر جدید تلاش نمود تا امکان تحصیل معرفت را نشان بدهد. هدف مقاله حاضر تلاش برای نشان دادن این مساله است که آیا نظام معرفتی کانت در دفاع و بیان امکان تحصیل معرفت چه اندازه موفق بوده است. نویسنده با تکیه بر آراء کانت بویژه اثر مهم او "نقد عقل محض" استدلال خواهد نمود که نظام معرفتی کانت علی رغم نشان دادن امکان دستیابی معرفت به نحوی دچار نوعی انسداد معرفتی و شکاکیت به معنای خاص شده است. به نظر می‌آید انقلاب کوپرنیکی کانت که در آن رابطه ذهن و عین به‌طرز متفاوتی نسبت به گذشتگان بیان می‌شود و نیز مطرح نمودن عالم نومن و فنومن سبب می‌شود تا نظام معرفتی کانت به نوعی به بن بست و شکاکیت معرفتی دچار شود.

گادامر – افلاطون از دیالکتیک ایده تا دیالکتیک کلمه

دوره 14، شماره 2، اسفند 1402، صفحه 313-339

https://doi.org/10.30465/os.2024.48886.1984

ندا راه بار، محمد اصغری، محمود صوفیانی

چکیده هرمنوتیک فلسفی گادامر صراحتا لوگوس محور است. لوگوس در تلقی گادامر به لحاظ محتوا متفاوت با تلقی افلاطون از آن است. تعبیر لوگوس در اندیشه افلاطون، ایده است و دیالکتیک ایده، روند تعین ایدوس ها در قالب کلمات است. در دیالکتیک ایده لوگوس در یک روند تکاملی به ارگون تبدیل می شود. به همین خاطر در نظر گادامر دیالکتیک افلاطون از یک جنبه ثابت است چون در چرخه ای ثابت آن چه عیان می کند بازنمودی حسی از جهان ایده است. از جهاتی دیگر پویاست زیرا دیالکتیک فرایندی صعودی و پیوسته رو به زمان حال است که مدام از ایده به امر واقع تغییر ماهیت می دهد. اما در تلقی گادامر، لوگوس کلمه است و دیالکتیک کلمه همان پویایی کلمه است که در قالب گفتگو تعیین می یابد. فرض گادامر بر این است که دیالکتیک در یک بازی زبانی زنده ای که در حال حرکت در آن هستیم به طرزی مخاطره آمیز به واسطه کلمات ما را وارد رخداد فهم می کند. در پژوهش حاضر ذیل تفسیر تازه ای از دیالکتیک افلاطون و تاثیزپذیری گادامر از وی تصریح خواهیم کرد گادامر پویایی کلمه را بر ثبات ایده اولویت داده و دیالکتیک کلمه را بر دیالکتیک ایده ترجیح می دهد.

مابعدالطبیعۀ نوین در فلسفۀ اسپینوزا: واسازی مفهوم «ذیل مقام سرمدیت»

دوره 14، شماره 1، شهریور 1402، صفحه 323-346

https://doi.org/10.30465/os.2024.48392.1961

ابراهیم رنجبر، یوسف نوظهور

چکیده یکی از وعده‌های فلسفۀ اسپینوزا نشان دادن راه رستگاری و آزادی است. او در کتاب اخلاق مرحله به مرحله مخاطب خود را پیش می‌برد تا نهایتاً در دفتر پنجم آستانۀ رهایی را پیش روی او بگشاید. در میان مسائلی که در فلسفۀ اسپینوزا مطرح می‌شود و به‌نوعی نقشۀ راه رستگاری از نگاه او به شمار می‌آید، مفهوم ذیل مقام سرمدیت است. در این مقاله سعی بر آن است تا از رهگذر تحلیل‌ درون‌متنی کتاب اخلاق و بررسی تطور این مفهوم در آثار ماقبلِ اخلاق، نخست به معنای روشن این عبارت توجه شود و تعبیری دقیق از آن به دست داده شود. سپس تلاش می‌شود کارکرد این مفهوم در کل ساختار هستی-شناسی اسپینوزا نشان داده شود. در اینجا نشان داده می‌شود که باید میان مابعدالطبیعۀ وجودی و مابعدالطبیعۀ احدی تمایز قائل شد و فلسفۀ اسپینوزا را ذیل مابعدالطبیعۀ احدی بازخوانی کرد. به همین سبب در این مقاله اندیشۀ ذیل مقام سرمدیت در اندیشۀ اسپینوزا مبتنی بر آرای نیکولاوس کوسانوس و مایستر اکهارت و ناظر به فرازهایی مهم در کتاب مقدس واسازی خواهد شد تا در آخر معلوم شود که اسپینوزا ذیل مقام سرمدیت و ذیل مقام دیمومت را دو مقام هستی‌شناسانه جداگانه می‌داند.

معنای معلّم بودن با تکیه بر نظر ویتگنشتاین

دوره 16، شماره 2، بهمن 1404

https://doi.org/10.30465/os.2026.53593.2083

محمد نیک سرشت

چکیده لودویگ ویتگنشتاین به عنوان یکی از فیلسوفان مهم قرن بیستم با تجربه‌ای که از معلّمی دارد و با توجه به اینکه این تجربه نقش بنیادینی در شکل‌گیری نگرش متأخر او داشته‌است، می‌تواند در خلال نظریاتش راهنمای دیگران برای معلّم شدن باشد. ویتگنشتاین در تجربه‌ی تدریس دریافت که معنا و فهم نه از طریق تعریف، بلکه از راه کاربرد، تمرین و نمونه‌دادن شکل می‌گیرند و این دریافت بعدها به هسته‌ی نظریه‌ی او درباره پیروی از قاعده و بازی‌های زبانی تبدیل شد. معلّمی برای ویتگنشتاین صرفاً شغل نبود، بلکه نحوی هماهنگی در عمل بود که او آن را هم‌سنگ معنویت می‌دانست. فهم معلّمی به‌مثابه تشخیص و اجرای قواعد در بستر موقعیت‌های متغیر، با تکیه بر شباهت‌های خانوادگی، نقش بنیادین ایمان و اعتماد در یادگیری، توجه به جزئیات زنده‌ی کلاس درس، هم‌سنگ دانستن معلّمی کردن و فلسفه‌ورزی و در نهایت یادگرفتن در کنار یاددادن از جمله آموزه‌هایی است که ویتگنشتاین در مورد معلّم بودن به ما می‌دهد. در مقاله‌ی پیش رو تلاش برای آن است تا آموزه‌هایی از فیلسوف بزرگ قرن بیستم برای معلّم بودن ارائه شود.