بازسازی جامعهشناسی هنر از طریق نظریه رمان لوکاچ: خوانشی انتقادی از زیباییشناسی مدرن غربی
دوره 16، شماره 2، بهمن 1404، صفحه 1-37
https://doi.org/10.30465/os.2026.52101.2062
حسین عباسی
چکیده جامعهشناسی هنر دانشی است که هنر را در نسبت با مناسبات اجتماعی و تاریخی تحلیل میکند. در این مقاله، با رجوع به آثار جورج لوکاچ، بهویژه نظریه رمان، تلاش شده است مؤلفههای زیباییشناختی فرم ادبی رمان استخراج و در پیوند با شرایط اجتماعی و تاریخی ظهور آن تحلیل شوند. برخلاف رویکردهایی که هنر را تنها بازتابی از محتوا یا مضامین اجتماعی میدانند، نظریهی لوکاچ بر تحلیل زیباییشناسانهی فرم هنری تأکید دارد و دوگانگی صورت و محتوا را مردود میشمارد. نوآوری نظریهی لوکاچ در آن است که با تکیه بر سنت زیباییشناسی آلمانی (کانت و هگل) و نقد آن، امکان تبیین جامعهشناختی هنر را فراهم میآورد. بدینگونه، شکلگیری و تکوین فرمهای هنری نه در سطح ذهنیت هنرمند، بلکه در بستر ساختارهای اجتماعی و تاریخی تحلیل میشود. این مقاله نشان میدهد که چگونه نظریهی رمان لوکاچ، الگویی برای صورتبندی جامعهشناسی هنر فراهم میسازد که از رهگذر آن میتوان نسبت فرم هنری و واقعیت اجتماعی را بهنحو منسجم فهم کرد.
آیا برگسون پدیدارشناس است؟ مطلقِ دادهشده و تضایفاندیشی
دوره 15، شماره 1، شهریور 1403، صفحه 187-214
https://doi.org/10.30465/os.2025.51197.2032
سید اشکان خطیبی، محمد تقی طباطبائی
چکیده انتقاد همیشگی پدیدارشناسان از فلسفۀ برگسون این بوده که او با وجود آفرینانگیزی در میانۀ راهِ پدیدارشناسی از پیمودن طریق درست بازمانده و سرانجام در نوعی رئالیسم سادهانگارانه متوقف شده است. از سوی دیگر، رئالیستها نیز هرگاه خواستهاند فلسفۀ برگسون را نقد کنند آن را نوعی تضایفباوری شمردهاند که با پدیدارشناسی، نه به صورت ماهوی، بلکه تنها بهکمابیشی و در درجه تفاوت دارد. رئالیسم و تضایفباوری دو سوی متقابل بودهاند که فلسفۀ برگسون گاه به این و گاه به آن بازبرده شده است. از این رو، پاسخ به پرسش از اینکه برگسون پدیدارشناس است یا نه ناگزیر باید پاسخ به این پرسش نیز باشد که آیا او، آنگونه که پدیدارشناسان میانگارند، رئالیست نیز هست یا نه. بدینسان، پرسش این نوشته آن است که آیا اندیشۀ برگسون را میتوان از گونۀ تضایفباوری و نوعی پدیدارشناسیِ نارس به شمار آورد یا باید آن را دارای تفاوت ماهوی (نه درجهای) با پدیدارشناسی شمرد؛ و نیز اگر فلسفۀ برگسون را نمیتوان از گونۀ پدیدارشناسی دانست، آیا ناگزیر باید اندیشۀ او را ـ همنوا با بعضی پدیدارشناسان ـ نوعی رئالیسم خامدستانه دانست یا نه. یافتۀ این نوشته آن است که برگسون با اندیشۀ مطلق دادهشده از این دوگانه درگذشته و هر دو را دربرگرفته است.
