دگرریختی مفهوم مردم در دموکراسی معاصر؛ خوانشی انتقادی از لاکلائو، موفه و آگامبن
https://doi.org/10.30465/os.2026.54761.2111
مهدی عباسی
چکیده مفهوم «مردم» یکی از بنیادیترین مفاهیم فلسفه سیاسی مدرن است، اما در دهههای اخیر همزمان با گسترش پوپولیسم راست، افول احزاب سنتی معنای آن دستخوش تحول شده است. پژوهش حاضر با هدف تبیین این دگرگونی، این پرسش را مطرح میکند که آیا دگرریختی مفهوم مردم در دموکراسی معاصر صرفاً پیامد بحران بازنمایی است یا ریشه در منطق درونی دموکراسی لیبرال دارد؟فرضیه پژوهش آن است که این دگرگونی نه حاصل یک علت منفرد، بلکه نتیجه برهمکنش چهار سازوکار بحران بازنمایی، برساخت گفتمانی مردم، رقابت هژمونیک و سازوکارهای شمول و طرد است. پژوهش با روش توصیفی ـ تحلیلی و بر پایه تحلیل انتقادی متون اصلی لاکلائو، موفه و و آگامبن و نیز آثار منتقدان برجسته آنان انجام شده است. یافتهها نشان میدهد که نظریه بحران بازنمایی به تنهایی قادر به توضیح بازتعریف مفهوم مردم نیست و هر یک از سه رویکرد بررسیشده تنها بخشی از این تحول را تبیین میکنند. بر این اساس، مقاله استدلال میکند که دگرریختی مفهوم مردم را باید فرایندی چندسطحی دانست که در آن مردم از منشأ مشروعیت سیاسی به موضوع اصلی منازعه بر سر مشروعیت تبدیل میشوند. این امر، تصویری تلفیقی از نسبت میان دموکراسی، بازنمایی، پوپولیسم و مفهوم مردم در اندیشه سیاسی معاصر ارائه میدهد.
قانون، نفس و سیاست فلسفی: بازخوانی قوانین افلاطون در پرتو فلسفه سیاسی سقراطی
https://doi.org/10.30465/os.2026.54920.2117
شروین مقیمی، سپیده میرمجیدی
چکیده این مقاله با نقد دیدگاه رایج در تفسیر فلسفه سیاسی افلاطون، تمایز بنیادین میان دیالوگهای جمهوری و قوانین را به چالش میکشد و استدلال میکند که این دو اثر را باید نه به عنوان دو مرحله متأخر و متقدم در اندیشه افلاطون، بلکه به مثابه دو صورت از یک پروژه واحد فلسفه سیاسی سقراطی فهم کرد. این پروژه بر مسئله نسبت میان فلسفه، سیاست و تربیت نفس انسانی متمرکز است. مقاله با تکیه بر تلخیصالنوامیس فارابی و نیز برخی خوانشهای معاصر، بهویژه تفسیر اشتراوسی، نشان میدهد که در قوانین، قانون نه صرفاً ابزار نظم سیاسی، بلکه سازوکاری تربیتی برای هدایت انفعالات نفسانی، بهویژه اروس و توموس، به سوی اعتدال است. همچنین نقش شعر، موسیقی و الهیات سیاسی در شکلدهی به این نظام تربیتی برجسته میشود. استدلال اصلی مقاله آن است که پیشدرآمد الهیاتی قوانین و بحث از خدایان، بخشی از راهبرد فیلسوف سیاسی برای تضمین امکان اطاعت از قانون و در عین حال حفظ امکان زندگی فلسفی است. در نهایت، مقاله نتیجه میگیرد که محور وحدتبخش جمهوری و قوانین، مسئله نفس و امکان همزیستی فلسفه و شهر است.
میدان نبرد عقل سلیم: جدال سهگانه پارادایمهای متخاصم
https://doi.org/10.30465/os.2026.54314.2098
منیره طلیعه بخش، علیرضا نیکویی
چکیده مفهوم «فهم مشترک» یا آنچه که غالبا به عنوان «عقل سلیم» شناخته میشود در طول تطور تاریخی خود دچار چندگانگی و چندپهلویی مفهومی و معنایی شده است. این مفهوم با پارادوکسی بنیادین روبروست. از سویی بهعنوان مجموعهای از «بدیهیات» جهانشمول و غیرقابلتردید تلقی میشود و از سوی دیگر، مطالعات تاریخی و جامعهشناختی آن را پدیدهای «برساخته» و وابسته به زمینههای مختلف میدانند. این مقاله با هدف تبیین این معما، استدلال میکند که سیر تحول مفهوم عقل سلیم نه مسیری تکاملی، بلکه صحنه تقابل پارادایم های متخاصم است: «بنیاد یقینی»، «سازه شبکهای» و «برساخته قدرت». با بهرهگیری از روش تحلیل تاریخی-انتقادی و با تمرکز بر متون کلیدی فیلسوفانی چون مور، ویتگنشتاین و فوکو، نشان داده میشود که هر پارادایم با عریان ساختن ناتوانیهای پارادایم پیشین و انکار بنیادهای آن، خود را بهعنوان رویکردی معتبر تحمیل کرده است. یافته کلیدی مقاله نشان میدهد که رابطه بین این پارادایمها نه بر اساس سنتز، بلکه بر پایه «منطق انکاری» و «تقابل گفتمانی» استوار است. در نتیجه، عقل سلیم یک «میدان نبرد» دائمالتحرک است که اقتدار آن نه از حقیقتی پیشینی، بلکه از پیروزی موقت یک گفتمان در این نبرد سرچشمه میگیرد.
نقدی بر معنویت گرایی جدید با تاکید بر دیدگاه اسوالد اشپنگلر
https://doi.org/10.30465/os.2026.53016.2070
رضا گندمی نصرآبادی
چکیده اسوالد اشپنگلر با تفکیک فرهنگ از تمدن، زوال تمدن را پیامد تهی شدن فرهنگ از معنا، دین و خلاقیت معنوی میداند. از نظر او، غلبۀ عقلگرایی، مادیگرایی و شکگرایی، فرهنگ را به مرحلۀ تمدن وارد کرده و بحران معنویت را پدید میآورد. در چنین شرایطی، «دینداری دوم» یا ادیان و عرفانهای نوپدید، مهمترین نشانۀ این بحراناند؛ زیرا انسان برای جبران خلأ معنایی به معنویتهای جایگزین روی میآورد. این معنویتها در قالب ادیان التقاطی، عرفانهای نوظهور، ایدئولوژیهای سیاسی، علمباوری، ملیگرایی و دیگر اشکال سکولار بازتولید میشوند. این پژوهش با روش توصیفی ـ تحلیلی و بر پایۀ کتاب انحطاط غرب، نسبت فرهنگ، تمدن و معنویت و نیز تبیین اشپنگلر از منشأ معنویتهای نوپدید را بررسی میکند. اشپنگلر افول تمدن را تقدیری تاریخی و اجتنابناپذیر دانسته و معنویتهای جدید را فاقد نیروی فرهنگساز میشمارد. با وجود ژرفای تحلیل او، جبرگرایی تاریخی، ناسازگاری در مقایسۀ فرهنگها و تقلیل علل پیدایش معنویتهای نوپدید به بحران معنا، مهمترین کاستیهای نظریۀ وی به شمار میروند.
