بازسازی جامعهشناسی هنر از طریق نظریه رمان لوکاچ: خوانشی انتقادی از زیباییشناسی مدرن غربی
صفحه 1-37
https://doi.org/10.30465/os.2026.52101.2062
حسین عباسی
چکیده جامعهشناسی هنر دانشی است که هنر را در نسبت با مناسبات اجتماعی و تاریخی تحلیل میکند. در این مقاله، با رجوع به آثار جورج لوکاچ، بهویژه نظریه رمان، تلاش شده است مؤلفههای زیباییشناختی فرم ادبی رمان استخراج و در پیوند با شرایط اجتماعی و تاریخی ظهور آن تحلیل شوند. برخلاف رویکردهایی که هنر را تنها بازتابی از محتوا یا مضامین اجتماعی میدانند، نظریهی لوکاچ بر تحلیل زیباییشناسانهی فرم هنری تأکید دارد و دوگانگی صورت و محتوا را مردود میشمارد. نوآوری نظریهی لوکاچ در آن است که با تکیه بر سنت زیباییشناسی آلمانی (کانت و هگل) و نقد آن، امکان تبیین جامعهشناختی هنر را فراهم میآورد. بدینگونه، شکلگیری و تکوین فرمهای هنری نه در سطح ذهنیت هنرمند، بلکه در بستر ساختارهای اجتماعی و تاریخی تحلیل میشود. این مقاله نشان میدهد که چگونه نظریهی رمان لوکاچ، الگویی برای صورتبندی جامعهشناسی هنر فراهم میسازد که از رهگذر آن میتوان نسبت فرم هنری و واقعیت اجتماعی را بهنحو منسجم فهم کرد.
تئورگی و تجربۀ زیباشناختی: صورتبندیِ هنریِ امر قدسی در سنت بیزانسی
صفحه 39-65
https://doi.org/10.30465/os.2026.53306.2076
محسن ساربان نژاد، حسن بلخاری قهی
چکیده این پژوهش به تحلیل رابطۀ میان «تئورگی» و «تجربۀ زیباشناختی» در سنت فلسفی ـ دینی بیزانس میپردازد؛ رابطهای که در آن زیبایی نه صرفاً مقولهای ادراکی یا هنری، بلکه نحوهای از حضور قدسی و رویدادی هستیشناختی است که در بستر آیین و تجلی تحقق مییابد. در این چارچوب، تئورگی بهمنزلۀ کنشی آیینی ـ فلسفی، صورت حسی پیوند میان عالم معقول و محسوس تلقی میشود و از رهگذر آن، زیبایی به مرتبهای از مشارکت وجودی و شهود قدسی ارتقا مییابد. پژوهش با روش تحلیل فلسفی ـ تأویلی و بر پایۀ مطالعۀ اسنادی و متنی انجام شده و رویکردی کیفی و تطبیقی میان متافیزیک نوافلاطونی، الهیات مسیحی و نظریۀ زیبایی در سنت بیزانسی اتخاذ میکند. در فلسفۀ بیزانسی، مرز میان هنر، آیین و متافیزیک از میان برداشته میشود؛ زیرا هر سه بر مبنای اصل تجلی و نظریۀ همحسیِ کلی استوارند. آیینهای کلیسایی نهتنها مناسک دینی بلکه میدانهایی برای ظهور و مشارکت در زیبایی الهیاند؛ و ادراک هنری، فعلی تئورژیک است که تجربه حسی را به سطح تأمل و شهود متافیزیکی ارتقا میدهد. نوآوری مقاله در تبیین «زیباشناسی تئورژیک» بهمنزلۀ بنیانی فلسفی برای فهم هنر قدسی است؛ رویکردی که میتواند درک معاصر از نسبت میان هنر، آیین و امر متعالی را بازاندیشی کند.
دیودوروس سیسیلی؛ سرقت یا بداعت در غرب باستان ( گردآورندهای فرومایه یا در مقام نخستین و بزرگترین مورخ تاریخ جهانی)
صفحه 67-96
https://doi.org/10.30465/os.2026.51983.2042
اسماعیل سنگاری
چکیده چکیده
نویسندگان، مورخان و فیلسوفان متون کهنبنیاد دنیای باستان از جمله هرودوتوس هالیکارناسوسی، ارسطو آتنی، دینون کولوفونی، پوسیدونیوس آفامیایی، پولیبیوس آرکادیایی، کونتوس کورتیوس روفوس و بسیاری دیگر درباره تاریخ و جایگاه آن در شئون زندگی، هریک به فراخور شرایط سیاسی و اجتماعی دولت-شهرها و دوران خویش، فصول مشبعی از آثار خود را به این مقوله اختصاص دادهاند. از ارسطو که در سدۀ چهارم پیش از میلاد، تاریخ را پست تر از شعر میشمارد تا دیودوروس که تنها یک سده و نیم بعد، تاریخ را والاترین سبک ادبی میشمارد، نظرات بیشماری ارائه شده است. در این میان، کتابخانۀ تاریخی دیودوروس سیسیلی که از چهل کتاب وی، پانزده اثرش(کتابهای 1-5 و 11-20) از گزند روزگار محفوظ مانده، دارای جایگاه ویژهای نزد مورخان و پژوهشگران متون کهن بنیاد یونان باستان است. در این میان، برخی از آنها نظیر بوئلر او را گردآورندهای فرومایه از میان مورخان جهان یونان فرهنگی دانسته اند؛ اما آیا واقعا جایگاه دیودوروس برازنده آن چیزی است که بوئلر خطابش میکند یا بنا به نوشته خود دیودوروس در مقدمۀ کتاب نخستاش، ا
تحلیل ساختار وجودی "خود" و فهمِ خویشتن در اندیشهی هیدگر در پرتو نظریهی استعارهی ریکور
صفحه 97-125
https://doi.org/10.30465/os.2026.52729.2065
سیده اکرم برکاتی
چکیده هیدگر و ریکور، هریک ازمنظری متفاوت بهمسألهی خود (self) و فهم خویشتن پرداختهاند. ریکور با هرگونه هستیشناسی مستقیم مخالف است. بهنظر وی هستیشناسی تنها از طریق تأویل نمادها و نشانههای زبان ممکن میشود. او معتقد است که درهستیشناسی هیدگر، ما میتوانیم بهسوی مبنا و اساس بهعقب برویم، اما این امر ما را درمسیر بازگشت برای حل مسائل معرفتشناختی یاری نمیرساند. باوجود دیدگاههای متفاوت دو فیلسوف درمباحث "خود" و "خودفهمی"، تلاش میکنیم جنبههای مشترک را بیان نماییم و میان دو دیدگاه پیوند برقرار کنیم. نشان میدهیم که چگونه خودفهمی در نظر هردو فیلسوف درافق زبان و رابطه با دیگری، تحقق مییابد. سپس مدلل خواهیم کرد که بنابر نظریهی استعاره دراندیشهی ریکور میتوان زبان و رابطه با دیگری را درتفکر هردو فیلسوف دارای ویژگی استعاری دانست. بابرقراری پیوند میان ویژگی تأویلی استعاره درحوزهی معنا و زبان، با ساختار وجودی خود و خودفهمی، میتوانیم 1-از بنیان هستیشناختی امکان تأویل معناشناختی خود یا دازاین سخن بگوییم و 2-چگونگی امکان پاسخگویی هستیشناسی هیدگر بهمسائل هرمنوتیکی را درپرتو نسبت دادن ویژگی استعاری بهساختار وجودی دازاین نشان دهیم.
از دیرینهشناسی تا تبارشناسی: بحث در مشکله گسست/تداوم در روششناسی میشل فوکو
صفحه 127-154
https://doi.org/10.30465/os.2026.53737.2088
سید محسن علوی پور، رضا استوار مسعود
چکیده مقاله حاضر به بررسی تحول روششناختی در اندیشه فوکو، از دیرینهشناسی(archaeology) به تبارشناسی(genealogy) میپردازد. فوکو در ابتدا با رویکرد دیرینهشناختی، ساختارهای معرفتی و گفتمانی دورههای تاریخی را تحلیل میکرد. در این رویکرد، تمرکز بر کشف قواعد ناپیدای تولید دانش، اپیستمه، و ساختارهای زبانی بود که حقیقت را ممکن میساختند. اما بهتدریج فوکو دریافت که این چارچوب از تبیین نقش قدرت در شکلگیری سوژگی عاجز است؛ از همینرو، با تأسی به نیچه، به تبارشناسی روی آورد که بر ستیز قدرت، سوژهسازی، و درهمتنیدگی دانش/قدرت تاکید دارد؛ در این تحلیل، مفاهیمی چون بدن، سوژه، و «تاریخ اکنون» به مرکز توجه میآیند.
اما نکتهای که در این میان قابل تامل است، نسبت این دو رویکرد روششناختی در اندیشه فوکو است. برخی بر این باورند که رابطه میان دیرینهشناسی و تبارشناسی از نوع گسست، و برخی بر تداوم و تحول روششناختی فوکو تاکید دارند. مقاله حاضر بر آن است که با بررسی این دیدگاهها، با بهرهگیری از انگاشت ظرافتمند ژیل دلوز از اندیشه فوکو، به این بحث بپردازد که رابطه بین دیرینهشناسی و تبارشناسی نه گسست بلکه «تاخوردگی» است؛ یعنی یک پیوستار روششناختی که در آن قدرت، دانش و سوژگی درهمتنیدهاند.
ریاضیات اقلیت در برابر ریاضیات اکثریت: خوانشی دلوزی از گذار هستیشناختی در هندسه
صفحه 155-183
https://doi.org/10.30465/os.2026.53392.2080
شهاب الدین قناطیر
چکیده این مقاله با خوانشی دلوزی، تقابل بنیادین بین دو شیوه صورتبندی ریاضیات را بررسی میکند: «اصلموضوعهمحوری» (ریاضیات اکثریت) در برابر «مسئلهمحوری» (ریاضیات اقلیت). هدف، تحلیل گذار از هندسه اقلیدسی به نااقلیدسی نه به عنوان یک پیشرفت فنی، بلکه به مثابه یک «انقلاب کوپرنیکی» در هستیشناسی فضا است؛ جایی که تقدم از راهحلِ ثابت به سوی خودِ مسئله و «تفاوت دیفرانسیلی» منتقل میشود. پرسش محوری این است: چگونه تمایز دلوز بین «ریاضیات اکثریت» و «ریاضیات اقلیت» میتواند این گذار را به عنوان دگرگونی در هستیشناسی فضا توضیح دهد؟ با روشی توصیفی-تحلیلی و با بررسی مفاهیم دلوز و هندسه، یافتهها نشان میدهند که هندسه نااقلیدسی ریمانی – با مفاهیمی چون خمینه، انحنا و دیدمانگاه – هستیشناسی ایستای اقلیدسی را به یک هستیشناسی پویا و رابطهگرا تبدیل میکند. در این هستیشناسی جدید، فردیت نه به عنوان هویتی ثابت، بلکه به عنوان فرآیندی مبتنی بر «تکینگیها» و ارتباطاتشان تعریف میشود؛ تحولی که در فیزیک معاصر، بهویژه در نظریه پیمانهای، تبلور یافته است.
معنای معلّم بودن با تکیه بر نظر ویتگنشتاین
صفحه 185-208
https://doi.org/10.30465/os.2026.53593.2083
محمد نیک سرشت
چکیده لودویگ ویتگنشتاین به عنوان یکی از فیلسوفان مهم قرن بیستم با تجربهای که از معلّمی دارد و با توجه به اینکه این تجربه نقش بنیادینی در شکلگیری نگرش متأخر او داشتهاست، میتواند در خلال نظریاتش راهنمای دیگران برای معلّم شدن باشد. ویتگنشتاین در تجربهی تدریس دریافت که معنا و فهم نه از طریق تعریف، بلکه از راه کاربرد، تمرین و نمونهدادن شکل میگیرند و این دریافت بعدها به هستهی نظریهی او درباره پیروی از قاعده و بازیهای زبانی تبدیل شد. معلّمی برای ویتگنشتاین صرفاً شغل نبود، بلکه نحوی هماهنگی در عمل بود که او آن را همسنگ معنویت میدانست. فهم معلّمی بهمثابه تشخیص و اجرای قواعد در بستر موقعیتهای متغیر، با تکیه بر شباهتهای خانوادگی، نقش بنیادین ایمان و اعتماد در یادگیری، توجه به جزئیات زندهی کلاس درس، همسنگ دانستن معلّمی کردن و فلسفهورزی و در نهایت یادگرفتن در کنار یاددادن از جمله آموزههایی است که ویتگنشتاین در مورد معلّم بودن به ما میدهد. در مقالهی پیش رو تلاش برای آن است تا آموزههایی از فیلسوف بزرگ قرن بیستم برای معلّم بودن ارائه شود.
تحلیل انتقادی لایبنیتس از دوگانهانگاری دکارتی با تأکید بر نظریهی هماهنگی پیشینبنیاد
صفحه 209-232
https://doi.org/10.30465/os.2026.53940.2090
کامیار پورعالی
چکیده چکیده
این پژوهش به تحلیل انتقادی پاسخ متافیزیکیِ لایبنیتس به بحران دوگانهانگاری دکارتی و مسئلهی ارتباط نفس و بدن میپردازد. دکارت با تعریف جوهر جسمانی بهمثابهی «امتداد محض»، شکافی وجودشناختی میان ذهن و ماده پدید آورد که تبیین تأثیرگذاری مستقیم میان آن دو را دشوار ساخت. یافتههای این تحقیق نشان میدهد که لایبنیتس با نقدِ فیزیکِ هندسیِ دکارتی و جایگزینی «امتداد» با «نیرو»، تلقی تازهای از جوهر عرضه میکند: واقعیتِ بنیادی نه جسم ممتد، بلکه وحدتهای بسیطِ بیجزء، یعنی مُنادها، هستند. او از طریق نظریهی هماهنگی پیشینبنیاد، رابطهی نفس و بدن را نه بر اساس تعامل علّی مستقیم، بلکه در قالب تطابقی درونی، موازی، و ازپیشتنظیمشده تبیین میکند. نتیجهی پژوهش آن است که لایبنیتس نه با ترمیم دوگانهانگاری، بلکه با بازتعریف مفهوم جوهر و بازصورتبندی نسبت ذهن و جهان، از افق دکارتی فراتر میرود. از این منظر، اندیشهی او را باید نه تحویل امر رئال به ایدئال، بلکه چرخش از وجودشناسیِ «ماده=امتداد» به متافیزیکی مبتنی بر وحدت، نیرو و ادراک دانست.
پدیدارشناسی استعلایی هوسرل چونان راه برون شد از بحران علوم اروپایی
https://doi.org/10.30465/os.2026.51469.2037
سیدحسن حسینیان اصل، علی فتحی قرخلو
چکیده پژوهش حاضر پیرامون بحرانی در اندیشه، علم و فرهنگ غربی است که در واکنش به آن جنبشها، مکتبها و متفکران برجستهای ظهوریافتهاند. هوسرل از جملۀ فیلسوفانی است که ایدۀ دانش پدیدارشناسی را بهمنظور راه برونشد از بحران علوم اروپایی مطرح کرده است. وی روانشناسیگرایی را بسان کانون این بحران تشخیص می-دهد و معتقدست که این موقف به فروپاشی بنیانهای مطلق فلسفه و علوم میانجامد. هوسرل در تحلیلهای خویش ریشۀ این موقف را در طبیعتگرایی مییابد و از آن به عنوان بزرگترین تهدید برای فلسفه و علوم واقعی یاد میکند. طبیعتگرایی بهجهت تفسیر نادرستی که از ماهیت آگاهی دارد، آن را به عنوان بخشی از جهان و جهان را به عنوان امری بدیهی و از پیشدادهشده، مسلم میانگارد. از این رو، تحلیل پدیدارشناختی استعلایی هوسرل بیان میدارد که رویکرد طبیعی، علیرغم حضور همهجانبهاش در زندگی روزمره، امری اولیه و بنیادی نیست. بلکه در واقع در نسبت با نگرش مطلق استعلایی، امری نسبی محسوب میشود.
دیالکتیک به مثابه فرایند گشایش تضادها: نقد بنیادهای عقلانیت غربی و رهیافت حکمت متعالیه
https://doi.org/10.30465/os.2026.54792.2112
محمد علی توانا، سید یزدان هاشمی اصل
چکیده دیالکتیک به عنوان یکی از بنیادهای روششناختی تمدن غرب، از هراکلیت تا هگل و آدورنو دگرگونیهای عمیقی یافته است. پرسش اصلی این است که آیا این دگرگونیها حاکی از یک بحران ساختاری در عقلانیت غربی است؟ فرضیه مقاله آن است که دیالکتیک در سنت غرب گرفتار دوگانگی غایتبستگی بسته (هگل) یا بنبست ضد-غایت (آدورنو) شده است. در مقابل، حکمت متعالیه ملاصدرا با نظریه «حرکت جوهری» و «تشکیک وجود» الگویی از «گشایش بیپایان» ارائه میدهد که در عین وفاداری به تضاد، از بنبست غربی میرهد. روش پژوهش «تحلیل تطبیقی-انتقادی» با تکیه بر رویکرد مکتب فرانکفورت و هرمنوتیک انتقادی است. اگرچه پژوهشهایی چون مقایسه حرکت جوهری با فلسفه فرایندی یا خوانش تطبیقی ملاصدرا و هگل انجام شده، اما مدلی که تضاد را در بستر «تشکیک وجود» صورتبندی کند و مستقیماً با بنبست دیالکتیک منفی آدورنو مواجه شود، ارائه نشده است. یافتهها نشان میدهد که مدل سهوجهی «فرایند گشایش تضادها» (هستیشناختی، روششناختی، غایتشناختی) میتواند کاستیهای دیالکتیک غربی را آشکار و رهیافت ملاصدرا را به عنوان جایگزینی اصیل معرفی کند. نتیجه آنکه فلسفه اسلامی، به ویژه حکمت متعالیه، میتواند افق تازهای برای گشایش تضادها فراروی عقلانیت گرفتار در بنبست غربی بگشاید.
